خب، گویا من نمیخواهم از «نقدنویسی» و «اشاره و ارجاع به معاصران» دست بردارم،
آن هم معاصرانی که حاضر و آماده نشستهاند تا سزای هرگستاخی به ساحت خویش را با
سنگینترین پاسخها تلافی کنند. هرچه باشد، از نظر من، این بهتر از رفتن به سراغ
غایبان یا مردگان است. اما واقعاً چرا بر کسی خُرده گرفتن یا خطایی را به او
گوشزد کردن این همه گران است؟ مگر ما انسانها خطاکار نیستیم و مگر «حق خطا» را
نباید برای انسانها محفوظ داشت و مگر از راه همین «آزمون و خطا» نبوده است که ما به
جایی رسیدهایم که اکنون رسیدهایم؟ گمان میکنم برای هرکس که خواهان شناخت روحیات
ملی و قومی و روانشناسی اجتماعی و سیاسی ما باشد، راهی بهتر از بررسی همین
واکنشهای فکری و قلمی درسخواندگان و روشنفکران ما وجود نداشته باشد. این نمونهی
اخیر میتواند تازهترین نمونه باشد. باری، نمیدانم طبع من جنگجوست یا زمانه آنقدر
غدار است که مجالی برای آرامش و آسایش به من نمیدهد؟ و اما داستان «ویرگول» و «نقطه».
وقتی آدم دفتری گشوده داشته باشد و بخواهد تأثرات روزانهی خویش را از جهان
اطرافش بازگو کند، طبعاً بخشی از آن هم به دیدهها و شنیدهها و خواندههایش
بازمیگردد. اگر این دفتر، کم و بیش، دفتر یادداشتهای روزانهی من است؛ من هیچ
پروایی ندارم که آنچه را احساس میکنم و مییابم، تا جایی که از حدودی تجاوز نکند،
با صدای بلند بر زبان نیاورم. بنابراین، من نه با کسی سابقهی قبلی دشمنی دارم که
بخواهم او را خوار و سرافکنده کنم و نه بر این گمانم که نوشتن این چیزها چیزی بر
قدر من میافزاید یا چیزی از قدر دیگران میکاهد. باری، ماجرای نوشتهی خانم آروین
نیز از همین گونه بود، اما از آنجا که ایشان ظاهراً بسیار طناز و دانا تشریف دارند
و میتوانند فرق کتابهای خوب و بد و نوشتههای خوانا و ناخوانا را معلوم کنند، کمی
بیشتر بر سر نوشتهی ایشان درنگ میکنم. ابتدا
متن کامل نوشتهی ایشان را
میآورم، با تأکیدات و اضافاتی که با رنگی متمایز از متن آمده است و از من است.