تاکنون توجه کردهايد که افراد کمسخن و خوددار و خاموش چه حرمتی دارند، چه
باشکوه و باوقار، و چه ترسناک به نظر میآيند. آدم در برابر اين گونه افراد هميشه
میترسد. ترس از اينکه مبادا چيزی گفته باشد «نادرست»، «سطحی» و «عوامانه». ترس از
اينکه ديده شده باشد با چشمهايی که میتوانند ارزياب دقيق گفتار و رفتار او باشند.
اما همينکه اين افراد زبان به سخن میگشايند، ترس آدم میريزد و از اينکه با
انسانهايی همچون خودش رو به روست خشنود میشود. و بدين گونه هر فاصلهای ميان فردی
برتر و فروتر از ميان میرود.
«سکوت» همواره پرهيبت بوده است و همهی معصومين و اوليا و پارسايان
و متفکران و حکيمان و فيلسوفان بدان سفارشها
کردهاند و از آن سودها جستهاند. و انسان «عامی» همواره فريب خورده است و ايمان
آورده است به اين سکوتی که او را راهی به گشودن معما و معنای آن نبوده است. آيا
شگفتانگيز است که بودا را همواره نشسته و غرق در تفکر میبينيم، و همين طور ديگر
حکيمان و فيلسوفان و پارسايان را؟ آيا «بزرگی» جز در «سکوت» جلوهگاهی میيابد؟ آيا
«خاموشان» بزرگترين دغلکاران تاريخ نبودهاند؟ چه کسی توانسته است
دانايی و نادانی «خاموشان» را معلوم کند؟ آيا از همين رو نبوده است که انسان
بيشترين صدمه را از نيکان و معصومين خورده است و نه از شريران و گناهکاران؟
نيچه، در سخنی که در پيشانی اين گفتار از او نقل کردم، بار ديگر به يکی از همان
«افسونزدايی»ها و «بتشکنی»های هميشگی خود دست میيازد: افسونزدايی از «زبان» و
از «سکوت». من برای اينکه سخن نيچه را با مثالی از يک متن «همراه» کنم، تحليل
گفتاری نسبتاً تازه از داريوش آشوری را برگزيدهام.