هایدگر جستار خود در باب «عصر جهان - تصویر» را با این جمله آغاز میکند:
«در مابعدالطبیعه در باب آنچه هست تأمل میشود و تصمیمی نیز دربارۀ ماهیت حقیقت
اتخاذ میشود. مابعدالطبیعه بنیان عصری را پی میریزد، یعنی از رهگذر تفسیر خاص
آنچه هست و از رهگذر فهم خاص حقیقت، پایهای برای آن عصر تدارک میبیند که [آن عصر]
بر مبنای آن ذاتاً شکل میگیرد. این پایه بر تمامی پدیدههایی که وجه ممیزهی آن
عصرند تسلط دارد. از طرف مقابل، برای آنکه تأملی کافی در مورد خود این پدیدهها
صورت گیرد، پایۀ مابعدطبیعی آنها باید خود را وانهد تا در آنها باز شناخته شود.
تأمل، همان شجاعتی است که با آن حقیقت پیشفرضهایمان و قلمرو هدفهایمان را به
چیزهایی بدل سازیم که از برای مورد پرسش قرار گرفتن سزاوارتریناند». (ترجمهی یوسف
اباذری، ارغنون، ۱۱ و ۱۲، پاییز و زمستان ۱۳۷۵، ص ۱.) هایدگر در ادامهی جستار خود
از ۵ پدیداری سخن میگوید که به زعم او میتواند آشکارکنندهی خصلتهای تاریخی عصر
ما باشد: (۱) علم، (۲) تکنولوژی؛ (۳) زیباشناسی؛ (۴) فرهنگ؛ (۵) فقدان خدایان.
هایدگر در خصوص پدیدار «پنجم» توضیح میدهد که مقصود او از فقدان خدایان «بیدینی»
یا «الحاد» نیست، بلکه «عدم تصمیمگیری در مورد خدا و خدایان است». (همان، ص ۲).
پنجشنبه شب هفتهی گذشته که باز خواندم «دختری
به خاطر مخالفت با ازدواج به آتش کشيده شد»: با خود اندیشیدم که چه توضیح فلسفی
میتوان برای این «پدیدار» یافت، اگر ما میتوانیم تغییر یک عصر را در تغییر نگرش و
رفتار انسانهای آن عصر بیابیم چگونه میتوانیم پدیداری را تفسیر کنیم که چنین
ویرانگر بر هر کوی و برزنی میوزد و قربانی میگیرد. بهراستی این چه روحی است که
اکنون در کالبد هر مرد و زنی دمیده شده است؟ مردمان امروز چه تفاوتی با گذشتگان
کردهاند و این دگردیسی را چگونه میتوان توضیح داد؟ اگر به سخن هایدگر باور داشته
باشیم که «نیچه واپسین ارباب بزرگ مابعدالطبیعه در غرب» است و هیچکس مانند او روح
عصر نو را بیان نکرده است و نشناخته است، آنگاه شاید بتوانیم پیببریم که چه چیزی
در شُرُف وقوع است.