160628 عناوین (160628 خوانده نشده) در 44 فیدها
Newspapers
1251 خوانده نشده
NewsAgences
132189 خوانده نشده
Radios
14773 خوانده نشده
NewsSites
6134 خوانده نشده
Reviews
5955 خوانده نشده
Weblogs
326 خوانده نشده
Weblogs 200 خوانده نشده

خاتمي اين بار در مختصاتي تازه در ميدان سياست حاضر ميّشود।
اينك مختصات صحنه سياسي ايران ثابت كرده است كه آنسوي خاتمي خبري نيست। نه ظرفيتي بيش از او در داخل هست و نه فرصتي در بيرون.
چهرهها دوباره به سوي او ميجرخند।
در دور پيشين، ميانداران فعالان و روشنفكراني بودند كه با دستي پر به ميدان آمده بودند و خاتمي را به منزله سمبلي از يك جريان به ميدان فرستاده بودند। او ناباورانه به ميدان آمد و چنان شد كه شد. اين بار اما، خاتمي خود به ميدان آمده است و ديگران با شك و ترديد يكي يكي از راه ميرسند.
در دور پيشن، خاتمي سمبل جريان پرحرارتي بود كه از روز و روزگاري نو سخن ميگفتند। روز و روزگار اما كم و بيش به همان روال پيشين بود چنين بود كه همه انگشت اتهام به سوي او گرفتند كه چرا پرده از آن روز نو بر نميدارد. از او عبور كردند و هر يك در گوشهاي پرچمي به دست گرفت و مردم را به ادامه مسير فراخواند. اما امروز، خاتمي در اوج نااميدي و ياس در عرصه عمومي به ميدان آمده است. كساني كه يكي يكي از راه ميرسند از خود و ديگران ميپرسند واقعاَ ممكن است از ورطه اوضاع كنوني به درآمد؟ خاتمي به منزله تنها اميد اين برون رفت به صحنه آمده است.
در دور پيشين، افق انتظارات بيش از توانايي و حدود اختيارات خاتمي بود। اينك اما سقف انتظارات چنان پائين آمده است كه به خاتمي و امكان آمدن او ناباورانه مينگرد.
رقيبان و مخالفان آقاي خاتمي نيز در وضعيتي تازه هستند. پيش از اين تصور ميكردند كه او در ميدان سياست توليد شكاف ميكند. ثبات نظام را به مخاطره مياندازد و اغيار را به ميدان مياورد. همه چيز را به كار بستند تا چرخ او را پنجر كنند اما تجربه نشان داد سياست عاري از هر منازعه و شقاق خيال باطلي است। سياست از تنازع كسب انرژي ميكند اما اگر به قواعد سالم آن تن در ندهي، آن را از عقلانيت تهي ميكني و آنگاه در ورطهاي گرفتار ميشوي كه حجم مخاطرهها همه چيز را در مخاصره ميگيرد. از همه چيز بوي ويراني و فروپاسي به مشامت ميرسد
شكافي كه با خاتمي در عرصه سياسي ظاهر ميشود همان شكاف معقولي است كه مقتضي ظرفيت سياسي و اجتماعي ايران امروز است।
خاتمي آن روز در صحنه سياسي نشان داد كه اوضاع آنچنان كه گفته ميشد خوب و مساعد نيست، امروز با آمدنش ثابت ميكند كه اوضاع آنچنانكه به نظر ميآيد بد و نامطلوب نيست।
از مرد آن دوران شجاعت و تصميم و كارهاي بزرگ انتظار ميرفت، از مرد اين دوران، عقلانيت و پرهيز از تندرويهاي بي حاصل و درك حساسيت شرايط। از مرد آن دوران، گامهاي بزرگ، از مرد اين دوران از دست ندادن هيچ فرصتي براي ممانعت از ويراني بيشتر
خاتمي در آن دوره، در ملتقاي خواست عمومي براي حجم گستردهاي از تغييرات نشانده شد। اينك او به پاي خود در ملتقاي خواست عمومي براي رهايي از بحران فعلي به صحنه آمده است.
در يك كشور جهان سومي، با سنت ديرينه شكاف ميان مردم و دولت به ملتقاي خواست عمومي بدل شدن آنهم در يك فاصله طولاني رخداد شگرفي است.
http://feeds.feedburner.com/javadkashi
....هويت همواره نسبتي وثيق با شبكه ترجيحات و خواستها و آرزوها دارد و اين شبكه نيز جز در منطق موقعيت خاص ظهور پيدا نميكند. به اين ترتيب موقعيت براي هويت نه يك امر بيروني بلكه يك امر دروني است. همواره ضروري است از يك هويت و چند و چون آن در يك منطق موقعيت خاص سوال كنيم.
فقيهان و متكلمان و فيلسوفان، در باب هويت ديني و وجه تمايز ميان مومن و كافر سخن بسيار گفتهاند. هر يك تلاش ميكنند روايتي استاندارد شده از مسلمان بودن عرضه كنند. اما در زندگي روزمره، با الگوهاي عجيب و غريبي از مسلمان بودن مواجهيم. هر كس بر حسب منطق موقعيت خاص خود تكههاي چند پاره و ناسازگاري از عقايد و باورها و شيوه سلوك ديني جمع آورده است و خود را مسلمان ميخواند. هنگامي كه از سر و راز اينهمه تفاوت سخن به ميان ميآيد، خواسته يا ناخواسته بحث به منطق متفاوت موقعيت هر كس ميكشد. اين نكته در باب فرق ديني به نحوي واضحتر آشكار ميشود. چنانكه در پهنه امپراتوري اسلام، ميتوان گونههاي مسلماني را بر مبناي منطق موقعيت مسلمانان توضيح داد. اين نكته به جد در باره نحوه ايراني بودن ما در تاريخ طولاني حيات چند هزارساله ما نيز مصداق دارد
مطلب فوق، پخش كوتاهي از يادداشت اينجانب در نشريه مداراست.اين مطلب را در اينجا بخوانيد
http://feeds.feedburner.com/javadkashi
يادداشت زير در آخرين شب اقامت من در مكه نگاشته شده و پس از انتشار در هفته نامه شهروند امروز پس از مدتها تاخير تقديم خوانندگان اين وبلاگ ميشود.
شب شنبه است و آخرين شبي كه در مكه ميخوابيم.
با احساسي مكه را ترك ميكنم كه برايم عجيب و تازه است.
ده روز بيشتر نيست كه اينجا اقامت داريم. اما چگونه است كه احساس ميكنم من به اين سرزمين تعلق دارم نه به هيچ كجاي ديگر اين خاك. گويي گمشدهاي بودهاي و تازه خانه خود را يافتهاي
من تعلق به خاك را ابتدا در خانه دار شدن يافتم.
خانه دار كه ميشوي حس ميكني به جايي در اين خاك تعلق داري
جايي هست كه متعلق به تواست.
اما به جد در آن اقامت نداري.
خانه بخشي از تواست.
تو با خانه خود را نمودار ميكني
هر روز با رنگ و لعاب تازه تازه بودنت را اعلام ميكني
آن را مطابق انتظارات تازه مردم ميآرايي
هر آن در تلاشي تا آن را تبديل به احسن كني
چنين است كه خانه اقامت گاه تو نيست
با هر صورت آن بيگانهاي
خانه هميشه كوچك است، هميشه تنگ است هميشه نامناسب است
تو در خانه و با خانه مسافري
اما اينجا احساس اقامت ميكنم
حس نابي است
حس آنكه در زمين جايي هست كه به جد اقامتگاه است
محل سكونت است
محلي است كه ميتوان در آن باقي ماند
محلي كه تو را در آغوش گرفته است
گرم است
عميقاَ آشناست
انگار اينجا همان سرزميني است كه در آن متولد شدهاي
همه خاطرههاي دور در تو زنده ميشوند
تو به جد رها شدهاي
بزرگ شدهآي بزرگ به قامت انسان.
چنانكه مقرر است باشد
و تو خود را مييابي كه حامل خاطرات تاريخي آدميزادي
و اينچنين احساس بزرگي ميكني، احساس بقاء احساس پيوند با ابديت
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري
به ياد ميآوري زماني را كه در لقاي خداوند زيست ميكردي
من به جد اين دوران را در اين مدت كوتاه تجربه كردم
اين سرزمين محل هبوط آدم به كره ارض است.
تجربههاي شگفت روزهاي نخست هبوط انسان هنوز از آسمان و زمين اين خاك زائل نشده است.
همه اتوبانها و ساختمانهاي رفيع در اين شهر
هنوز هم نتوانستهاند عرياني وهم انگيز و اساطيري اين سرزمين را در هنگامه هبوط زائل كنند
زمين سخت سنگي
و رعب جدا ماندگي
و خانهاي در ميان كه براي پناه تو از بهشت نازل كردهاند
خانهاي كه در اشتياق نشستن در كنارش
همه چيز رنگ ميبازد
اينحا گاه به خود نهيب ميزني هنگامي كه پاي بر زمين ميگذاري
به ديواري تكيه ميدهي
يا به كوه و سنگ نظر ميدوزي
به خود نهيب ميزني اينجا كه گام نهادي، پيامبران الهي گذر كردهاند
اينجا تكيه گاه جبرئيل است
آنجا همان نقطهآي است كه آدم شبانه روز از حسرت عميق خود اشك ميريخت
حتي آب
گاه يك جرعه گلوي تو را با گلوي اسماعيل و هاجر و ابراهيم هم احساس ميكند
انگار با گلوي آنان آب فرو داده باشي
اينجا به نحو شگفت انگيزي
فراخ ميشوي
چندان كه گويي خاطرهات به گستره تماميت تاريخ است.
به جاي آنكه آسمان سنگين باشد
اينجا زمين سنگين است
انگار تمامي آسمان در زمين رسوب كرده باشد
اينجا كم و بيش در قياس با زندگي روزمره همان بهشت نخستين است و لقاء خداوند چون باران به سر و رويت ميريزد
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري
هستيات گاه در هيات آدم و گاه در هيات حوا ظاهر ميشود.
هنگامي كه به گرد خانه ميچرخي. هنگامي كه در صحراي عرفات قدم ميزني
با دو سه ركعتي نماز
حتي در حضور دست فروشها و كاسبهايي كه با شترها و موتورها تو را به تفريح فراميخوانند
تو لقاي خداوند را تجربه ميكني
بهشت آغازين را
خداوند در رنگ آسمان و گستره كوير
در جايي كه آسمان و زمين گويا هر دو عريان به يكديگر نظر انداختهاند
ايستاده و به تو نظر دوخته است.
اما اينجا به معناي ديگري نيز تجربه زندگي در لقاء خداوند است.
امشب كه آخرين شب اقامت ما در مكه است
احساس ميكنم به گناهي از اينجا هبوط ميكنيم.
با اين تفاوت كه آدم هيجان هبوط به سرزميني ناشناخته داشت
اما ما هبوط ميكنيم به سرزميني كه در همه رگ و پيهامان رسوب كرده است.
خراش ديوارهايش در بدنهامان هنوز باقي است
حافظه و هاضمهمان پر است از همهمه بي فرجامش
آدم به زمين هبوط كرد اما راه بازگشت به لقاء خداوند مهيا بود. اصولاَ هبوط كرد تا بازگردد. هبوط كرد تا بازگشت معنا يابد و هستي به اعتبار همين هبوط و بازگشت معنا يافت. ماجراي هبوط و بازگشت او مضمون بنيادي حيات بود. اما ماجراي بازگشت ما از چه قرار است. در زمين متولد شديم، اينك به آسمان صعود كردهآيم و ماجراي بازگشت ما بازگشت به همان خاك ابتدال روزمرهگي است.
دو منحني كه به دو سوي معگوس كشيده شدهآند اگر جه در يك نقطه عطف مماس شده باشند.
بگذريم
ميگفتم كه اينجا به نحوي شگرف حس سكونت در من پديد آورده است
كويي به تارگي محل اصلي اقامت خود زا پيدا كردهام
از بس اينجا بزرگ و عميق ميشوي
و پر از پيشينههاي تاريخي بلند
حس ميكني شايد در هيچ كجاي اين زمين نميگنجي
ديگر نميخواهي به قواره هيج كجاي ديگر اين زمين تو را ببرند
انگار براي نخستين بار اندامت تكميل شده است
از تكه پارهگيهاي پيشين جستهاي
روي پاي خود ايستادهاي
حس ميكني تمام زمين زير پاي تو است
درست در بالاترين نقطه اين خاك ايستادهاي
همه اينها را گفتم تا بدانم چرا اينهمه عميق اينجا حس اقامت در وطن دارم
چرا به جد و براي نخستين بار احساس سكونت ميكنم.
شايد حس سكونت د راينجا ناشي از آغازي است كه خود در عين حال نقطه پايان است
در هر كجاي ديگر زمين كه باشي، هستي تا جايي بروي
موقتاَ از سرناجاري اقامت ميكني تا جايي ديگر در فرصتي ديگر ممكن شود
در انتظاري تا هر اقامت گاهي را تبديل به احسن كني
اما اينجا قرار نيست جايي ديگر بروي
و اگر ميروي
عقب عقب ميروي
ميروي اما هستي
بدنت ميرود دلت اينجاست
درست به عكس هر كجاي ديگر كه بدنت هست اما دلت جاي ديگري است
من اينجا حس اقامت دارم
دقيقاَ شايد از آن روي كه تنها اقامت داري
پيش از آنكه به اينجا بيايم، خواستهايي از خداوند را رديف كرده بودم
ميگفتند هر چه بخواهم خدا خواهد داد
هر روز اما از فهرست خواستنيهايم كاسته شد
در آخرين طواف بود شايد كه نمي از درياي رستگاري را تجربه كردم
من در مقابل كعبه ايستاده بودم اما هيچ چيز نميخواستم
حتي خودش را
خواست خودش عميقترين آرزويي بود كه با خود حمل كرده بودم
اما حتي خودش را هم نميخواستم
شايد از آن روي كه روحم در پيوندي عميق با او بود
حس نخواستن
ميل شگفتي از ديدن و تماشا را بر ميانگيزد
در هواي مقدس نخواستن هيچ چيز به تو تعلق ندارد تو نيز به هيچ چيز تعلق نداري
شگفت است در چنان هوايي همه چيز تا چه حد عميقاَ زيباست.
من براي نخستين بار است كه احساس اقامت ميكنم آخر اين چه احساسي است؟.
بگذاز از خود شروع كنم
همه تجربه زندگي من در يك كلام خلاصه ميشود
آدم به راستي تنهاست
همين كلام ساده، همه چيز را براي من در فضاي شهري بي معنا ساخته است
انسان تنهاست
يعني هيج باهم بودني وجود ندارد
نه زن و فرزند و پدر و مادر و خويشان و دوستان
هيچ كدام قادر نيستند التيامي بر تنهايي عميق تو باشند
تو تنهايي در حالي كه هميشه با ديگراني
براي ديگران زندگي ميكني
براي ديگران فكر ميكني
براي ديگران مينويسي
سخن ميگويي
آرزوهايت براي ديگران است
هوسهايت متوجه ديگران است
ديگران تو را ميسازند و ميپرورند و مينوازند
اما در فضايي كه همه رگ و پي تو براي ديگران است عبارت انسان تنهاست يك معنا بيشتر ندارد: تو به واقع وجود نداري
يك هستي بلاموضوعي كه در تند باد بي معناي ديگران ميبالي، ميپوسي و فراموش ميشوي
چنين است كه جمله انسان تنهاست در فضاي شهري براي من
هر معنا و سازهاي را از شالوده ميشكند
انسان تنهاست يعني جهان بي معناست و تو به هيج كس و هيج جا و هيج چيز تعلق نداري
زندگي بي مكان است و بي زمان و بي مضمون
تنها شكل مضحكي است در دست باد
اما اينجا همين خميرمايه زندگيام، همين جمله انسان تنهاست معنايي تازه يافته است
انسان تنهاست
تنها به سوي خداوند فراخوانده شده است
بي هر تعلق
بيرون از هر مناسبات
عزيزي است كه فقير زيسته است و حقير و اينك او را از نسبتهاي فراموش شدهاش خبردار كردهاند
انسان تنهاست و بزرگ اين احساسي است كه هنگام تكرار جمله لبيك اللهم لبيك لا شريك لك لبيك به تو دست ميدهد.
لبيك اللهم لبيك
انسان تنهاست در همان حال كه تن هاست
تو به همه كس تعلق داري
به همه جا
من به اينجا تعلق دارم شايد از اين روي كه در هيچ كجاي ديگر اين خاك اينهمه احساس عظمت و بزرگي ندارم.
اينجا عالي ترين مصداق عبارتي است كه آن فيلسوف بزرگ گفته بود. اينجا تلاقي شگرف ميان آسمان و زمين و خدايان و ميرايان است.
انسان در چنان تلاقيگاهي است كه به جد احساس تعلق به خويشتن احساس تعلق به عالم و به ديگران ميكند. انسان يك تنه در محل اين تلاقي شگرف باليده ميشود
كعبه محل چنان تلاقي شگرفي است. اين خانه ساده عاليترين اثر هنري جهان است. هر اثر هنري هنري است به واسطه پيچيدگي و غموضاش. اين تنها اثري است كه تمام وجه هنرياش در سادگي بي نهايت آن است.
خداوند را تجلي زميني بخشيده است و در همان حال هر تجلي زميني از خداوند را در اين هيات بي شكل نفي و طرد كرده است. اين خانه خداوند را از يك هستي مجرد از عالم بيرون برده است و آن را در يك تلاقيگاه شگرف پيش چشم نمايان ساخته است. تلاقي شگرفي ميان زمين و آسمان. به ويژه در شبانگاه كه كعبه به نحوي خيال انگيز زمين و عمق آسمان را به يكديگر پيوند داده است.
عمق آسمان را به عمق زمين. چنانكه در روايات گفتهاند كه پايههاي كعبه بر عميقترين و زيرينترين لايههاي زمين نيز متكي است.
اينجنين عمق زمين را به عمق آسمان پيوند داده است. اما مهمتر از اين پيوندي است كه ميان خدايان و ميرايان برقرار ساخته است. چرخه طواف به نحوي سحر انگيز نشانه اين تلاقي افسانهاي است.
وطن جايي است كه به جد تجليگاه چنين تلاقي شگرفي باشد.
همه اينها را گفتم اما هنوز به درستي در نيافتم كه چرا اينهمه به اينجا احساس تعلق ميكنم
نكتد به راستي اينجا ملاقاتي ميان من و خدا رخ داده باشد
نكند زلفي برون نهاده باشد
نكند جلوهاي كرده باشد كه ديگر نه چشم به سوي ديگري تمايل يابد نه گوش و نه پاي
نكند رازي در من شكفته باشد
نكتد جرعهاي در كار بوده باشد
نكند از بادهاي سرمست شده باشم گه خارج شدن از اين سرزمين را دشوار كرده است
ملاقاتي در كار نبود همين قدر بود كه نشانههايي بر من پديدار شد. همين قدر بود كه مرا به سوي او فراخواندند. گويي تنها نداي يك منادي جان و روحم را نواخت
احساس اقامت ميكنم شايد از آن روي كه نميخواهم از دسترس نواي جاري اين منادي پير دور بمانم.
ملاقاتي در كار نبود. اما اشارتهايي بود. نه يكبار دوبار. در همان روزهاي آخر كه افطار روزه رمضان را در هنگام طواف تجربه ميكرديم، اشارتي دريافت كردم. اول كودكي كه شوريده بر شانه پدر خود نشسته بود و فرياد ميزد كعبه كعبه كعبه. نواي مصرانه پرشتاب و كودكانهاش يك لحظه بيشتر نتوانست توجهم را از توزيع كنندگان خرما در كنار چرخه طواف منحرف كند. اما بار دوم اتمام حجت بود. صبح همان روز در هنگامه طواف پسر سه چهار سالهاي كه در آغوش پدر خود لميده بود مرا به خود متوجه كرد. پسرك چندان زيبا بود كه چشم برداشتن از او ناممكن بود. بخصوص چشمان درشت و فريبايش. طواف ميكردم اما چشم به او دوخته بودم. چندي گذشت. پسرك به چشمان خمار مرا مينگريست. يكباره برخاست. دست خود را به سوي كعبه گرفت. دستانش كوچك بود اما چنان كشيده و دقيق به سوي كعبه نشان رفت كه ديگر جايي براي انكار باقي نماند. آنقدر دست خود را نگاه داشت تا انكار از دلم برخاست. آنگاه دوباره بر شانههاي پدر لميد.
جالب بود كه اين صحنه همسفرم را نيز مجذوب كرد. اشارتي بود كه به هر دوي ما تا امكاني براي احاله به خيال نماند.
اشارتي بود اما مگر در اين جهان چيزي بيش از همين اشارتها رهنمون ماست. اشارت نحوي ملاقات ضمني بود
استاندارد من براي تشخيص وطن تغيير كرده است. جايي كه خالي از اشارتهاست اقامتگاه نيست.
امشب آخرين شب است و تجربه اين سرزمين پايان مييابد
دلم سخت گرفته است
بخش بزرگي از زندگي را پشت سرگذاشتهام
اما هيچ كاه بنده نبودم
شايد احساس اقامت و سكونت من ناشي از اين تجربه ناب بندگي باشد.
تجربه بندگي
تجربه نابي است كه براي اولين بار جرعهاي از آن نوشيدم
در اين سرزمين
سر كه بسپاري و بچرخي
عاشقانه بچرخي
امكاني است براي منتشر شدن
منتشر شدن با دانههاي زرين آفتاب صبج گاهي
بچرخ آنقدر كه در طواف صبح پرنده باشي و در موسييقي كلام نسيمي كه هر از گاهي ميوزد مست مست به خاك افتي
بچرخ از چپ به راست چنانكه همواره قلبات به سوي خانه باشد.
ايمان بياور تا بداني
تا كسب معرفت كني
بچرخ و دل بسپار كه بنده اينچنين بزرگ ميشود
بنده كه باشي
انگار خون از رگهايت بيرون ميريزد
استخوانهايت فروميريزند
و تو سبك ميشوي
خالي ميشوي
مست ميشوي
چشمانت عميق ميشوند
زيبا ميشوي
بنده كه باشي
با هيچ چيز و هيج كس بيكانه نيستي
بندگي راز آشنايي است بندگي بيگانگيها را ميزدايد
بيگانگي با آب و نسيم و خاك را
هستي اما در بدن ديگران
هستي در چشمان ديگران
با باد ميوزي
با پرندگان ميخواني
هستي و در عين حال نيستي
نيستي را در عالم هستي تجربه ميكني
اينجا وطن اصلي من است
و شايد راز اين احساس در همان