160849 عناوین (160849 خوانده نشده) در 44 فیدها
Newspapers
1251 خوانده نشده
NewsAgences
132299 خوانده نشده
Radios
14833 خوانده نشده
NewsSites
6150 خوانده نشده
Reviews
5989 خوانده نشده
Weblogs
327 خوانده نشده
522 خوانده نشده
زمانه: آنچه که در زیر میآید بخش نخست متن مصاحبهای است که در ماه جولای گذشته توسط تعدادی از خبرنگاران درون مرزی با دکتر مشایخی انجام گرفته است. این مصاحبه اما امکان انتشار در نشریات کشور را نیافت.

مهرداد مشایخی، جامعهشناس و استاد دانشگاه در آمریکا
آقای دکتر مشایخی، شما در مقاله اخیرتان- از اصلاحطلبی حکومتی تا جنبش حقوق شهروندی- فوریه ۲۰۰۸، سایت ایران امروز- روند دموکراسیخواهی در ایران را محتاج «نوآوری» دانستهاید. از نظر شما چرا ایران بعد از دوران اصلاحات که با امید به ارتقاء سطح دموکراسی در کشور آغاز شده بود با توجه به جریان کنونی جامعه نیازمند نوآوری در عرصه مبارزه دموکراسیخواهانه شده است؟
دههی ۱۳۷۰ در عام، و سالهای پس از بسیج گسترده دوم خرداد، بهطور اخص، بیانگر چرخشی ملموس در فرهنگ سیاسی روشنفکران، بخشهائی از مردم، و نیز جناحی از حکومتگران بود. دموکراسی خواهی که بیش از چهار دهه زیر سنگینی رادیکالیسم و انقلابی گری مدفون شده بود، بتدریج، امکانی برای تنفس پیدا کرد. در فضای برآمده از قدرت گیری اصلاح طلبان، دستکم برای ۳ سال فرصتی پدید آمد که موضوع دموکراسی هم از حیث نظری مطرح شود و هم در گستره ای رو به رشد تمرین بشود. اما، به دلائلی که امروز بر همگان آشکار است، اصلاح طلبان حکومتی موفق به پیاده کردن طرحهای خود نشدند. در این شکست موانع متعددی موجود بودند. از جمله: الف- توازن حقیقی قوا درون بلوک قدرت هنوز به نفع اصلاح طلبان نبود؛ ب- فرهنگ سیاسی عوام (بهویژه بخشی از جامعه که با هویت «توده» و «خلق» به میدان میآید) دچار تحول ارزشی نشده بود؛ پ- مرز میان اصلاحات مورد نظر و دموکراتیک سازی مبهم و تعریف نشده بود. اصلاح طلبان تلاش درخوری برای تعریف «دموکراسی» مورد نظرشان («دموکراسی دینی») و نقشه راه دستیابی به آن بخرج ندادند.
به هر حال، ۸ سال دوره خاتمی به سرعت سپری شد بدون آن که مبحث دموکراسی واقعا باز شود. در میان روشنفکران سکولار دموکرات هم بحث دموکراسی بیشتر به صورت یک غایت مطلوب طرح میشود؛ غایتی که مرزهای هویتی میان سکولارها و طرفداران «دموکراسی دینی» را تعیین میکرد. تلاشهائی که به صورت مکتوب به مفاهیم دموکراسی و دموکراتیک سازی بپردازند، و یا مهم تر از آن، کاربرد آن را در شرایط مشخص ایران توضیح دهند، اندک بودند. شماری از کتابهای معتبر غربی البته، ترجمه شدند، ولی کاربرد و ارتباط آنها برای سعادت اکثریت مردم توضیح داده نشدند. اکثریت مردم، متأسفانه، دموکراسی خواهی را بمثابه رقیبی در مقابل «عدالت خواهی» مورد نگرش قرار داد.
بنابراین، مراد من از «نوآوری» در زمینه دموکراسی خواهی، هم فراتر رفتن از سطح کلیات گفتمانی به سطح مباحث و تفسیرهای خاص دموکراسی و دیگر، یافتن عاملهائی اجتماعی است که بتوانند به زمینهسازی و نهادسازی برای امر دموکراسی بپردازند. مثلا، چرا ایران را آماده (و یا احیانا غیر آماده) پیشبرد یک پروژه دموکراتیک میدانیم. استدلالهای بنیادین ما کدامند؟ و بالاخره، از فرصتها و ظرفیتهای بسیار اندک موجود چگونه میتوان فرآیند دموکراتیک سازی را آغاز کرد.
زمینهها و الزامات چنین نوآورییی چیست؟ به نظر میرسد نقد اشکال قبلی کنشگری و طراحی راهکارهای جدید را بتوان مبنای این نوآوری دانست، اگر اینگونه است مسیر چنین آسیبشناسی حساسی را چگونه ترسیم میکنید؟
بله، طبعا زمینه چینی برای یک نوآوری محتاج نقد تلاشهائی است که در چند دهه اخیر صورت گرفته اند. نقدهای بسیاری بر حرکت اصلاح طلبی حکومتی نوشته شده اند. اما اکثر آنها از منظر دموکراسی خواهی و یا حقوق شهروندی به نقد ننشسته اند. مثلا عنوان کرده اند که آنها ضعیف عمل کرده اند، یا آقای خاتمی مرد این میدان نبوده و یا آنها پیوندهای گوناگونی با اقتدارگرایان داشته اند و نظائر آن. اینها البته درست هستند ولی ضعف دموکراسی خواهی را در میان اصلاح طلبان ترسیم نمیکند. احتیاج به نقدی منسجم هست که ضعف دموکراسی خواهی آنها را بطور مشخص بیان کند. در عین حال، ما هنوز با دیدگاههای سکولار مارکسیستی، ملی گرایی افراطی و نظائر آن در مورد دموکراسی به بحث نظری ننشسته ایم.
اگر باور داشته باشیم که پیشبرد دموکراسی در ایران نیازمند دو عنصر است: نیروهای جامعه مدنی دموکراسی خواه و، همچنین، جناحی از حکومتگران که با نظام دموکراتیک قهر نباشند و منافع آتی خود را در آن متحقق ببینند؛ در آن صورت، تحول فکری – برنامه ای اصلاح طلبان یک ضرورت جدی برای جامعه ما است. البته در چند سال اخیر، شاهد آغاز چنین مبحثی در میان شماری از شخصیتهای کلیدی اصلاح طلب بودهایم. این امر را باید به فال نیک گرفت.
شما در بخشی از مقالهتان اشاره میکنید که «مبارزات مدنی و مسالمتآمیز مردم ایران برای دگرگونیهای ساختاری از دل چالشگری نیروهای جامعه مدنی بیرون میآید». آیا میتوان از این گزاره نتیجه گرفت که ما برای ایجاد نوآوری در روند فعالیت سیاسی و بهبود حرکت دموکراسیخواهانهمان نیازمند نوعی «جنبش اجتماعی» هستیم؟ اگر پاسخ مثبت است چه فرد یا افرادی باید در راستای ایجاد و تقویت این جریان فعالیت کنند؟ نقش نهادها و فعالان مدنی در پیدایش این نوآوری چگونه است؟
طبیعی است که برای قوام گرفتن حرکت دموکراسی خواهانه ما محتاج عاملهائی انسانی هستیم که مولد انرژی فرهنگی - اجتماعی - سیاسی باشند. نه دولتهای خارجی میتوانند ایران را دموکراتیزه کنند و نه نخبگان در قدرت (ولو آن که دموکرات هم شوند) به تنهائی. بار اصلی این تلاش تاریخی را میباید گروههای اجتماعی و جنبشهای آنها حمل کنند.
ممکن است هر یک از این «خُرده جنبش»ها به تنهائی حامل نقشه راه کامل نباشند. اشکالی ندارد. موفقیت، ولو نسبی، هر یک از آنها، میتواند انگیزه، انرژی، فکر، برنامه و امید به آینده، برای دیگران ایجاد کند. رابطه میان افراد، شخصیتها، و جنبشها از پیش قابل پیش بینی نیست. برخی جنبشها ممکن است از شخصیت فره مندی بهره گیرند. دیگران ممکن است تلاش خود را جمعی تر ارائه دهند و شخصیتها، بتدریج، در جای خود قرار گیرند. به هر حال، آغاز جنبشها، همیشه محتاج هدایت و خلاقیت شماری از افراد باتجربه تر و آگاه تر است.
هر یک از خرده جنبشها در ابتدا برای کسب حقوق شهروندی معین و مشخصی به میدان میآیند: زنان، معلمان، کارگران، اقلیتهای قومی، دانشجویان، هنرمندان. طبعا موفقیت نسبی هر یک از آنها در نهادینه کردن حقوق حقه شان یک نوع پایه ریزی برای دموکراسی ریشه ای است. ولی موانع کار و تجربه مشترک این خرده جنبشها، به آنها میآموزد که، در نهایت، بدون تشکیل یک جنبش فراگیر، یا «جنبش رنگین کمانی» و یا «جنبش جنبشها» موفقیتهای جدی به دست نخواهد آمد. یعنی دموکراسی در ساختارهای سیاسی و حقوقی ریشه نخواهد گرفت.
چالشها و موانع پیش روی مهندسی شیوههای نو یا آن طور که شما میگویید «نوآوری» در راه مبارزه برای استقرار دموکراسی در جامعه ایرانی کدامند؟
عمدهترین موانع دموکراتیک سازی در ایران، به ترتیب عبارتند از ساختارها و مناسبات سلطه، از نهادهای حکومتی بگیریم، تا نهادهائی که ناظر بر مناسبات میان شهروندان هستند، نظیر خانواده و مناسبات قومی. به هر رو، حکومتها در ایران، از حیث تاریخی، کمترین تأثیر را از دموکراسی گرفته اند. رانت نفتی هم مزید بر علت شده و نقش استبدادی و اقتدار حکومتی را تقویت کرده است. دموکراتیک سازی، البته، از حکومت آغاز میکند ولی نمیتواند نسبــت به سایـر حیطههای اجتماعی بی تفاوت باشد.
دوم، از ارزشها و گفتمانهای فرهنگیمان باید صحبت کنیم که هنوز سنخیت چندانی با مبانی دموکراسی ندارند. البته اخیرا تکانهائی خوردهاند و از قدرت مشروعیت بخشی شان در تحکیم مناسبات سلطه و نابرابری کاسته شده ولی هنوز محتاج پالایش فرهنگی در سطحی گسترده هستیم. فرهنگ سیاسی هم به همین ترتیب کارکرد دارد. هنوز مفاهیم کهن در این فرهنگ سیاسی حضوری قابل ملاحظه دارند: فرادستی تکلیف (در برابر حق)، تفسیرهای جنگ سردی از «استقلال ملی»، آمریکاستیزی، ریشسفیدی و چانهزنی (در برابر مذاکره و مصالحه)، زنستیزی، تبعیضگری علیه برخی مذاهب و اقوام، دیگرنمایی و عدم شفافیت، توهم توطئه، عدم همکاری، و بسیاری دیگر. اینگونه فرهنگ مسلما مانعی در برابر شکلگیری مفهوم «شهروند»، «حق» و «دموکراسی» خواهد بود.
مشکل زمانی مضاعف میشود که روشنفکران هم نتوانند خود را از شر چنین سنتهایی رها سازند. بخش قابل توجهی از روشنفکری ما، بویژه در نسلهای مسنتر، هنوز با بسیاری از این مفاهیم تصفیه حساب جدی نکرده است.
به گمان من، شبکههای جنبشی که حول احقاق حق و ضدیت با هر نوع تبعیض (ولو در سطحی محدود) درگیر پراتیک شوند هم فرهنگ را متحول میسازند و هم مناسبات اجتماعی را. تغییر ارزشهای فرهنگی هم محتاج کار فکری است و هم باید در پراتیک اجتماعی بازتاب پیدا کند.
آیا مصداقی هم برای این موضوع در ذهن دارید؟ اساسا آیا هیچ کنشگری اجتماعی وجود دارد که توانسته تا این حد در راه تغییر مناسباتی که از آنها سخن گفتید قدم بردارد و نوآور باشد؟
در حال حاضر کمپین برای یک میلیون امضاء یکی از بهترین مصداقهای چنین تلاشی است. نوآوری در بسیاری از عرصههای فعالیتی آن بچشم میخورد. از آنجا که به برابری حقوقی نظر دارد میتوان آنها را دموکراتیک، برابری طلب، اصلاح گر، مسالمت آمیز، ضد تبعیض و جنبشی خواند. شکل سازماندهی آن غیر متمرکز و منعطف است؛ شخصیت محور نیست و از تمامی فضاها و امکانات موجود استفاده بهینه میکند تا پیام خود را به گوش جامعه برساند.
ایجاد فضایی جهت گفت و گوی باز، دموکراتیک، عقلانی و اثربخش و در کنار آن نقد، گفتگو، تعامل و طراحی مجدد بر پایه یک کار گروه مطالعاتی میان نیروهای تحولخواه ایرانی (از تمامی طیفها) چه تأثیری بر شکلگیری نوآوری سیاسی خواهد داشت؟
روشنفکری سیاسی دموکرات ایران از گفتمان اصلاح طلبی (حکومتی) عبور کرده است ولی هنوز جا پای خود را درون یک گفتمان دموکراتیک بدیل متکی بر حقوق شهروندی مستحکم نساخته است. به یک معنی آن را در یک دوران گذار میتوان فرض کرد که بیشتر پسا اصلاحطلب Post – Reformist)) است تا هر چیز دیگری. ولی این پسا اصلاح طلبی سرانجام، میباید حول دموکراسی خواهی شهروند مدار آرام گیرد و خود را تعریف کند. برای این کار روشنفکران، از سوئی میباید از آخرین روندها و تحولات جامعه غافل نباشند و از آنها درس گیرند.
از سوی دیگر، نیاز مشخص به پراتیک نظری و مطالعاتی وجود دارد. من هم بر این باورم که یک گفتگوی سازمان یافته، منظم و هدفمند حول موضوع پیشبرد فرآیند دموکراسی در ایران یک ضرورت غیر قابل انکار است. شاید در ابتدای کار، یک توافق اولیه روی موضوع یک پیش شرط لازم باشد. پیشبرد و ادامه بحث بسیار آسان تر از شروع و برنامه ریزی برای آن است. ارتباطات شبکه ای و اینترنتی بحث و گفتوگو میان طیفهای مختلف را بسیار تسهیل کرده است. موانع این امر بیشتر ذهنی و درونی است. در واقع باید «چشمها را شست».
ادامه دارد...
خبرنامه امیرکبیر: صفار هرندی وزیر ارشاد که روز گذشته در جمع مدیران ستادی و شهرستانی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران سخنرانی میکرد، گفت: «بعضی ازمشهورترینهای عرصه فرهنگ، جزء بیفرهنگترینها هستند.» و همچنین برخی فعالان فرهنگی ایران را به ارتباط با بیگانگان متهم کرد. وی نامی از این افراد نبرد اما گفت که این فعالان فرهنگی، مقابل «اعتقادات مردم، صفآرایی» کردهاند. و «ارتباط معناداری با آن سوی مرزها دارند.»
وزیر ارشاد شب گذشته نیز گفته بود که دولت نهم حفظ اعتقادات مردم را مقدم بر «تامین نان و آب» آنها میداند.
گفتنی است محمدحسین صفار هرندی پیش از تصدی وزارت کشور، سردبیر روزنامه کیهان بود. و ماه گذشته در واکنش به حضور گلشیفته فراهانی در سینمای هالیوود، اظهار داشته بود که کسانی که قانون را زیرپا میگذارند از سوی مردم زیرپا گذاشته خواهند شد.
در زمانهای که فاصلههای ذوقی و سلیقهای نسل جوان ایرانی با شتاب بسیار زیاد از خوستهها و معیارهای فرهنگی، هنری نسلهای گذشته بیشتر و بیشتر میشود، رویکرد آن گروه از جوانان به هنرهای سنتی ایرانی، به ویژه در حیطه هنر موسیقی، برای بسیاری امیدبخش و قابل توجه است.
گروه موسیقی سنتی «مستان» که از چهار سال پیش توسط گروهی از موزیسینهای جوان ایرانی با میانگین سن حدود ۳۰ سال و حتی کمتر شکل گرفته، به سرعت به یکی از گروههای موسیقی سنتی معروف و مورد توجه ایرانیها در داخل و خارج از ایران تبدیل شده است.
گروه موسیقی «مستان» برای اجرای نخستین کنسرتشان به تورنتو آمدهاند و برخلاف بزرگان موسیقی سنتی ایران همچون شجریان، علیزاده و ناظری و دیگران که پس از اجرای چندین کنسرت به تدریج سالنهای بزرگتر و مجللتری را برای اجرای کنسرتهایشان انتخاب میکردند، تصمیم گرفتند نخستین کنسرتشان را در کانادا در «روی تامسون هال»، که از مجهزترین و بزرگترین سالنهای کنسرت آمریکای شمالی است، برگزار کنند.
در آستانه کنسرت گروه «مستان»، با «پرواز همای» خواننده، شاعر و سرپرست گروه گفتوگو کردم.

«پرواز همای»، خواننده، شاعر و سرپرست گروه «مستان»- عکسها از زمانه
شاید برای نخستین بار باشد که در حیطهی موسیقی سنتی ایران، یک گروه بیشتر از اینکه به واسطه نام یک هنرمند، نوازنده و یا خواننده معروف بشود، به واسطهی نام گروه معروفیت پیدا کرده است. گرو موسیقی «مستان» عنوانش چرا و چگونه انتخاب شد؟
قبل از اینکه کنسرتهایمان را شروع کنیم، نشستیم و اندیشه کردیم که یک نام خوب با یک مفهوم خیلی خوب بر اساس نیاز اجتماعی امروز جامعه انتخاب کنیم و من تصمیم گرفتم که نام گروه را بگذارم «مستان». بر اساس مفاهیم و چکامههایی که در آن بود و در این گروه اجرا میکردیم بهترین نامی که هم از لحاظ وزنی، خوش به کام مردم بنشیند و هم از لحاظ گویش بسیار روان باشد و هم بسیار زیبا باشد، نام «مستان» بود.
در پی نام مستان نام دیگری مطرح میشود که نام خواننده و آهنگساز و شاعر است. نام واقعی شما سعید جعفرزاده است، اما بیشتر دوست دارید که با عنوان «پرواز همای» از شما نام برده شود. این اسم مستعار است و یا اینکه دلیل دیگری برای انتخاب آن داشتید؟
نام خانوادگی من در اصل همان «سعید جعفرزاده احمدسرگورابی» بوده، اما به خاطر اینکه اصلا علاقهای به داشتن نام عربی نداشتم، با اجازه پدرم کلاً نام خودم را عوض کردم و با نام «پرواز همای» فعالیتم را آغاز کردم.
نام عربیام را دوست نداشتمحساسیت شما نسبت به داشتن نام عربی آیا نشاندهنده پیش زمینه فکری هست که در ذهن شما بوده و یا اینکه اصولا فکر کردید در کار موسیقی با یک نام خیلی سلیستر و خوش بیانتر و سادهتر بهتر میتوان موفق شد؟
هر دو. اما من تنها به خاطر احساس نزدیکی که به ملت و ملیت پارسی خودم دارم و دلم میخواهد تمام واژههای عربی و تمام فرهنگ عربی از فرهنگ پارسی جدا بشود، به همین دلیل تصمیم گرفتم که از خودم آغاز کنم و نام خودم را «پرواز همای» گذاشتم.
زبان پارسی را باید از واژههای عربی پاک کنیمفکر نمیکنید این حساسیت شاید آنقدر ضرورت نداشته باشد و بیشتر باید به محتوا پرداخت تا اینکه حساس باشیم که همهی زبان فارسی را از واژههای عربی پاک بکنیم؟ چون بسیاری از این واژهها و اسمها دیگر جزیی از زبان مردم ایران شده است؟
نه، من اصلاً این اعتقاد را ندارم و کاملا مطمئنم که باید تکِتک ما بکوشیم تا فرهنگ پارسی خودمان را زنده نگهداریم و وقتی معادل زیباتر از واژههای عربی را ما در زبان فارسی داریم، حق ماست و وظیفه ما است که این کار را بکنیم. به ویژه ما، یعنی کسانی که دم از هنر و فرهنگ و ادبیات میزنیم. انسانهای عادی اگر این کار را نکنند نمیشود به آنها خرده گرفت. اما تمام هنرمندان و آنهایی که چکامه سرایی میکنند و در ادبیات تلاش میکنند، اولین وظیفه آنهاست که ادبیات پارسی را حفظ کنند. حدود ۵۰ - ۶۰ درصد زبان پارسی ما را زبان عربی در برگرفته است.
در صورتیکه ما نیازی به این نداریم با زبان عربی واژههای خودمان را بگوییم و این خیلی ناراحت کننده است که ما در طول روز که حرف میزنیم۵۰ درصد زبان ما عربی است. زبان عربی آمده که زبان پارسی را نابود کند، خب باید بجنگیم و زبان عربی را از زبان پارسی خارج کنیم.
فکر میکنید برای یک هنرمند بیشتر و مهمتر این باشد که بخواهد پیام خودش را هرچه گستردهتر و هرچه سریعتر به مخاطبانش برساند و از آن طرف اصرار بر این که بخواهد این زبان پالوده بشود و از کلمات عربی جدا بشود، آیا مانعی در رساندن این پیام به صورت سریع و گستردهتر به عامه مردم ایجاد نمیکند؟
من فکر میکنم که قدرت زبان فارسی بیشتر از زبان عربی است. درست است که یک سری واژههای عربی الان دیگر در زبان فارسی شناخته شده است. اما فکر میکنم که اولا وظیفهی من است که این کار را بکنم و بعد اینکه وقتی همای یا استاد شجریان یا استاد شهرام ناظری اصرار میکنند زبان پارسی را زنده نگهداریم، مردم بیشتر حرف شنوی دارند تا از استادان دانشگاه. از ما بیشتر میشنوند، چون ما داریم عاشقانه برایشان تلاش میکنیم. جوانترهایی که ما را دوست دارند، به حرف ما گوش میکنند.
من فکر میکنم ما باید این کار را بکنیم. بخاطر اینکه دوستانی که ما را دوست دارند به خاطر ما زبان پارسی را نگه میدارند.

آنچه که بیش از هر چیز باعث شهرت شما و گروهتان در این سه، چهار سال شده آلبومی است به نام «این چه جهانی است». که مضمون تقریبا همهی شعرهای آن دربارهی می و مستی و به نوعی اعتراض به محدودیتهای اجتماعی هست که در جامعه ایران وجود دارد. فکر نمیکنید که توجه بیسابقه ایرانیان چه در داخل و چه در خارج از کشور به شما و گروهتان به خاطر مضمون اعتراضی شعرهایتان باشد تا کیفیت مجموعهي موسیقیایی شما؟
من کاملاً نظری متفاوت دارم. من فکر میکنم که هیچ وقت یک چیز و یک حرکت نمیتواند چنین اتفاق بزرگی را رقم بزند. معروف شدن به این راحتی نیست و محبوب شدن به این راحتی نیست.
همه چیز درکنار هم گروه «مستان» را تشکیل داده است. ادبیات خوب، استفاده از مفاهیم و سوژههای خوب در کنارش استفاده از نوازندگان بسیار توانمند خوب، خواننده خوب، اجرای خوب و اندیشههای خوب ما را به این جایگاه رسانده است و همهی اینها دست به دست هم داده. یکی از این عوامل هیچ وقت به تنهایی نمیتواند این کار را بکند و باعث شهرت ما بشود.
ما در آغاز کاری به نام «مستان میآیند» را به عنوان اولین کار، آماده کردیم و بعد «جدال عقل و عشق» که این دو تا با مفاهیم مستی و مستانگی و عارفانه بود. بعد «ملاقات با دوزخیان» که با مفهوم بهشت و جهنم در این دنیا هست یا نیست و بعد «این چه جهانی است» را که آن هم با مفاهیم سیاسی – اجتماعی جهانی بود و بعد از آن کار نیز کنسرتی که در کانادا داریم با مفهوم «پروردگار مست» که این هم بسیار مفاهیم زیادی دارد.
همه ما همیشه برای کارهایمان اندیشه میکنیم. یک سناریو مینویسیم و بر اساس آن نوازندگان شروع به نوازندگی میکنند و طراحی میکنند نوازندگی خودشان را و هر ساز و مضرابی که میزنند بر اساس طرحی میزنند که نوشته شده، اینها باعث موفقیت ما شده است.
شما خودتان متعلق به نسل پس از انقلاب هستید و تا آنجایی که میدانم دوران کودکی و نوجوانی بسیار سختی را گذراندهاید و با تلاشهای قابل ستایشی به اینجایی رسیدهاید که هستید. پرسش من این است که آیا خودتان را یک هنرمند معترض تلقی میکنید و آیا در کارهای آینده قصد دارید که صدا و دغدغههای نسل خودتان را از طریق هنرتان منعکس کنید؟
ببینید وظیفه هنرمند همین است. زاده شده است برای اینکه بنشیند، آن چیزی را که دیگران نمیبینند، ببیند و به دیگران بیان بکند. یک هنرمند زاده شده که «بر» حکومت باشد نه «با» حکومت. این وظیفه هر هنرمندی است.
شما زندگی بزرگترین هنرمندان دنیا را از بعد هنری بررسی کنید، میبینید که آمدهاند تا مردم را آگاه کنند. هنرمندان پیامبرانی هستند که برای آگاه کردن مردم آمده اند، اما نه از طرف خداوند، بلکه خودشان این وظیفه را بر دوش خودشان میگذارند.
به چکاوک نتوان گفت مخواندر ایران شما مجوز اجرای کنسرت ندارید و آثارتان را نمیتوانید به صورت قانونی منتشر کنید. یک گروه موسیقی مثل شما اگر نتواند در ارتباط رودرو با مخاطبان و طرفدارانش در جامعهی خودش باشد تا چه حد میتواند دوام بیاورد و آیا این وضع شما را به سویی نخواهد برد که آثارتان را در خارج از ایران عرضه کنید و به طور غیر قانونی در ایران پخش شود؟
یک چکامهی بسیار زیباست که میگوید:
میتوان کاسهی آن تار شکست
میتوان نغمهی آن ساز گسست
میتوان گفت هان، ای طبل گران
پس از این خاموش بمان
به چکاوک اما نتوان گفت مخوان
این جوابی است که من برای شما دارم. فکر میکنم کسی نمیتواند جلوی یک هنرمند را بگیرد، هیچ وقت نمیشود. به خاطر اینکه من چه در ایران و چه در جای دیگر فعالیت خودم را ادامه خواهم داد. من تمام اندیشهام بر این است که آزادانه هنرمند هر چیزی را که میخواهد اجرا کند. مجوز را مردم میدهند نه هیچکس دیگر.
از جهان بینی خیام و مولانا استفاده میکنم
کسانی که برای اولین بار با کارهای شما آشنا میشوند، برایشان سخت است که باور کنند که این شعرها از طرف هنرمندی گفته شده که بعد از انقلاب به دنیا آمده است. وقتی که متوجه میشوند این شعرها متعلق به خود شما هست از این نوع شعر گفتن که شباهت بسیاری با آثار مولانا و خیام دارد شگفت زده میشوند. این دو شاعر و به خصوص طرز تفکر و جهانبینی مولانا و خیام چهقدر شما را تحت تاثیر قرار داده است؟
من اول خوشحالم که خوشبختانه مردم با کارهای این دو بزرگوار، دو بزرگ ادبیات ایران آشنا هستند و کارهایشان را خواندهاند و اثری از اینها نیست که مردم نخوانده باشند و باور می کنند چکامهها را من گفتهام. اما دلیل اینکه نگرش جهانبینی من به این سمت آمده این است که اتفاقا من همیشه نگرشها و جهان بینی بتی به نام خیام را در مسیر گویشهایم استفاده میکنم و بسیار با آثار خیام ارتباط برقرار میکنم و همچنین اندیشههای مولانا.
همچنین حضور در کلاسهای ادبی استاد دکتر «محمود بختیاری» و استاد «دادهبه» و استادان دیگر نگرشهای من را به سمت اینها حرکت داده و این بوده که با این اندیشهها آشنا شدم. اما آنها را با زبان امروزی بیان کردهام، در واقع اندیشههای خودم را بیان کردهام.
شما در ایران زندگی میکنید و متعلق به نسل جوان ایران هستید و از مسایل، دغدغهها و نگرانیهای نسل جوان ایران به خوبی آگاه هستید. یک گروه قابل توجهی از نسل جوان ایران به آینده، به دلایل مختلف سیاسی – اجتماعی فکر نمیکنند و در لحظه زندگی میکنند. شعرهای شما چه قدر مفهوم لحظه را دریافتن و در لحظه زندگی کردن را گسترش میدهد و چهقدر فکر میکنید باید این نسل را به طرفی سوق داد که امید به فردا هم داشته باشد؟
این حرف شما بسیار حرف زیبایی هست. وظیفه تکتک ما است. اما موقعیت سیاسی- اجتماعی ایران این طور ایجاب کرده که جوان ها ناگزیر هستند اینجور فکر کنند و یاد نگرفتند که طور دیگری فکر کنند.
وظیفه من و هنرمندان دیگر این است که آنها را به این سمت گرایش بدهیم و با آثار هنری کاری بکنیم که آنها اندیشههای درست را داشته باشند. کار بسیار سختی است که بر دوش ما و هنرمندان دیگر است. امیدوارم که این اتفاق بیافتد و همه برای ادامهی زندگی، اندیشههای درست داشته باشند.
نسل جوان ایران چهقدر با شما و کار شما ارتباط برقرا میکند؟
خوشبختانه خیلی زیاد. میتوانید از همینجا ببینید، از کنسرتهای اینجا ببینید که چهقدر جوانها با کار ما ارتباط برقرار میکنند. در ایران از بچههای ۷ ساله تا پیرمرد و پیرزنهای ۹۰ ساله با کار ما ارتباط برقرار کردهاند.
امامان جماعت زن، امامت نمازگزاران، تدریس قرآن و حجم عظیمی از امور مشاورهای را بر عهده دارند. در حال حاضر تقاضای فراوانی برای حضور امامان جماعت زن چه در نیویورک، چه در قاهره و یا در استانبول وجود دارد.
در آلمان هم کارهای زیادی برای آنها وجود دارد. اگر چه امامت نماز جمعه، پیشاپیشِ جماعت مختلط نمازگزاران برای زنان در جهان اسلام یک تابو محسوب میشود، اما اعضای مسجد خوشحالاند که میتوانند برای سایر امور بر خدمات زنان مبلغ تکیه کنند.
زینب سسن، ۵۰ ساله یکی از معدود زنان امام جماعت است که از ترکیه به آلمان آمده تا به ویژه به امور عبادتکنندگان زن بپردازد.
یکی از ۱۳ زن در آلمان
زمانی که مبلغه مسلمان، امینه ودود در مارس سال ۲۰۰۵ نماز جمعه را در نیویورک، پیشاپیش مردان و زنان مومن اقامه کرد، مسلمانان محافظهکار در آمریکا و خارج از این کشور سرسختانه با این مسأله مقابله کردند.
کار زنان روحانی در آلمان و ترکیه اما کمتر از آن خارقالعاده مینماید. زینب سسن یکی از ۱۳ امام جماعت زنی است که در حال حاضر در یکی از مساجد ترکهای آلمان کار میکند.
او در «دپارتمان الهیات اسلامی» در ازمیر تحصیل کرده و قبل از آنکه در سال ۱۹۹۴ به آلمان بیاید به مدت ۱۸ سال در ترکیه به عنوان مبلغ کار کرده است. او در ابتدا مسوول کمک به امور دینی تا سقف ۵۱ نمازگزار در شهر کلن و اطراف آن بود. در حال حاضر او منحصراً برای یک انجمن حمایتی به نام «انجمن ترکی ـ اسلامی» (DITIB)
کار میکند.

نماز جمعه به امامت امینه ودود در سال ۲۰۰۵ در نیویورک (عکس: AP)
کمک به تطابقپذیری
گرچه امامت مراسم نماز جمعه، وظیفهای است که به همکاران مرد او اختصاص یافته است، با این حال زینب مجموعه متنوع و گستردهای از وظایف را بر عهده دارد که نیازمند رسیدگی او هستند.
کار او بیشتر بر موضوع کمک به زنان نیازمندِ یاری تمرکز یافته است. زینب میگوید: «معمولاً زنان جوانی وجود دارند که از ترکیه به آلمان آمدهاند. ما به مسایل و مشکلات آنها گوش میدهیم و میکوشیم تا راهحلی برای مشکلات آنها بیابیم».
مرکز مذکور، امکان مساعدت در مورد مشکلات را برای جوانان فراهم کرده است. به عنوان مثال، وقتی دختران در مدرسه مشکلی دارند میتوانند نگرانیهای خود را با این مرکز در میان نهاده و سپس از این طریق به وزارت آموزش و فرهنگ ارجاع داده میشوند.
از زن تا زن
زینب هم اکنون روزانه تا حدود ۱۰۰ زن را ملاقات میکند. او علاوه بر وظایفش به عنوان یک روحانی، شکل مخصوص تبلیغ دینی خود را نیز توسعه داده است:
او با مردم «از بالای منبر و به طور یک جانبه صحبت نمیکند» بلکه حلقههای گفت و گو با گروههای مختلف زنان را بر پا کرده و به این وسیله به سوالات دینی آنان پاسخ میگوید.
در این میان سوالات و مشکلات روزمره نیز بههیچوجه نادیده گرفته نمیشوند. زینب از طریق ارتباط نزدیکش با زنان از گروههای سنی مختلف، قادر است به سراغ گروههایی برود که یک امام جماعت مرد در آلمان هرگز توانایی دسترسی به آنها را نخواهد یافت.
این دقیقاً یکی دیگر از دلایلی است که به خاطر آن «انجمن ترکی ـ اسلامی» امامان جماعت زن را به کار میگیرد. آیسه آیدین، سخنگوی دیآیتیآیبی (DITIB) ضمن تاکید بر این نکته میگوید:
«خدمات دینی و نیازهای انسانی نمیتوانند همیشه از یکدیگر جدا باشند». آیدین میگوید هدف، کار کردن در راستای برآوردن نیازهای این اجتماع است.
بخشی از این امر مستلزم آن است که به طور حساب شده به مسایل زنان پرداخته، به سوالاتشان پاسخ داده و تلاش شود که زنان حس خوبی پیدا کنند و این احساس را داشته باشند که کسی مواظب آنها است.

نماز جمعه به امامت یک زن در چین (عکس: caledoniyya)
گفت و گو با مسیحیان
اداره دولتی امور دینی در ترکیه «دیانت»، اغلب در امر انتخاب طلاب زن برای نمازگزاران در مرکز دیآیتیآیبی
کمک میکند. در سال ۲۰۰۲ برنامهای بسیار فشرده و مقدماتی برای امامان جماعت زن و مرد که در آلمان مشغول به کار بودند، ارائه شد.
موسسه گوته در آنکارا با ارائه کلاسهای زبان آلمانی و مطالعات اجتماعی به فرایند آمادهسازی زیربناها برای انجام وظایف جدید به این افراد یاری میرساند.
گذشته از سایر مسایل، از این افراد انتظار میرود به هموطنان خود در روند تطابقپذیری برای زندگی در آلمان کمک کنند. ورود به فرایند گفت و گو با اهالی محل برای زینب نیز نوعی مساعدت در این تلاش است:
«ما در زمان راحتی و در زمان سختی به یکدیگر نیازمندیم و به همین دلیل باید گفت و گوی خوبی را با دوستان آلمانی خود پیش ببریم».
زینب میگوید او نیاز دارد که الگوی مثبتی در این زمینه به نمازگزاران ارائه کند و منبع الهامبخش خوبی برای آنان باشد. او می گوید این مسأله شامل آن میشود که به عنوان مثال مطمئن باشیم مسلمانان و مسیحیان روزهای تعطیل شادی را برای یکدیگر آرزو میکنند، اعم از کریسمس یا رمضان.
منبع مهم حمایتی
زینب میکوشد به خانوادههای ترک راههای ممکن برای پذیرفته شدن در جامعه آلمان را نشان دهد. زنان از گروههای مختلف سنی با مشکلات متعدد شخصی و اجتماعی برای کمک گرفتن به سوی او میروند.
بسیاری از این زنان نمیتوانند با یک امام جماعت مرد راحت باشند. زینب میگوید: «چیزهای فراوانی وجود دارد که زنها میخواهند تنها با زنهای دیگر در میان بگذارند».
وقتی زینب سخن میگوید بسیاری از مردم در انجمن، از جمله افراد غیر مسلمان و آلمانیها، گوشهای خود را برای شنیدن سخنان او تیز میکنند.
آیدین میگوید: «غریبهها نیز در مورد مشکلاتشان به زینب مراجعه میکنند. ما واقعاً به کار امام جماعت زن خود در اینجا افتخار میکنیم».
آموزش در آلمان؟
باید گفت هنوز تعداد امامان جماعت زن بسیار کم است. این مسأله با عدم وجود آموزش الهیات برای امامان جماعت در آلمان مرتبط است.
«انجمن ترکی ـ اسلامی» علاقهمند است شاهد حضور طلبههایی که در آلمان آموزش دیده و بالاتر از هر چیز کسانی که آلمانی را به راحتی و روان صحبت میکنند، باشد.
اینکه آیا این انجمن موفق خواهد شد تعداد امامان جماعت زن در آلمان را از تعداد ۱۳ زن موجود افزایش دهد یا نه هنوز مشخص نیست.
بسیاری از مساجد ترکها در آلمان، از روحانی زن استقبال خواهند کرد. افزایش تعداد این زنان قطعاً حجم کار زینب سسن و همکارانش را کم خواهد کرد.
منبع:
رئیس پلیس شهر پیشاور پاکستان از آزادی قریبالوقوع رایزن بازرگانی کنسولگری ایران در این کشور خبر داد.
حشمتالله اطهرزاده نیاکی کارمند کنسولگری ایران در پیشاور پاکستان است که صبح روز گذشته از سوی افراد مسلح ناشناسی ربوده و به مکان نامعلومی منتقل شده است.
آسوشیتدپرس امروز (جمعه) به نقل از محمد سلمانخان گزارش کرده که نیروهای پلیس این کشور به سرنخهایی در رابطه با این عملیات تروریستی دست یافتهاند.
به گفته رئیس پلیس پیشاور، این سرنخها بسیار مهم است و امکان آزادی کارمند کنسولگری ایران را فراهم میکند.
وزارت کشور پاکستان نیز امروز جمعه، نیروهای طالبان محلی را مسئول این عملیات آدمربایی دانسته است.
طالبان تاکنون حاضر نشده مسئولیت این عملیات را بر عهده بگیرد.
به گزارش واحد مرکزی خبر، نیروهای امنیتی و پلیس پاکستان همچنین ۵ تن را به اتهام دست داشتن در ربودن دیپلمات ایرانی بازداشت کردهاند.
بازداشت این متهمان در حال صورت میگیرد که مقامهای بلندپایه سیاسی پاکستان قول دادهاند که رسیدگی به این پرونده را در دستور کار قرار دهند.
کاردار سفارت پاکستان در تهران که روز گذشته به وزارت خارجه ایران احضار شد، گفته است که دولت پاکستان در بالاترین سطح این اقدام تروریستی را محکوم میکند و مصمم است تا افراد خاطی را به سزای اعمال خود برساند.
پیشتر در ۲۲ سپتامبر گذشته نیز، افراد مسلح ناشناس با گشودن آتش بر خودروی عبدالخالق فرحی سفیر افغانستان در شهر پیشاور پاکستان، وی را ربودند و هنوز از سرنوشت او اطلاعی در دست نیست.
در ماه آگوست (مرداد ماه) نیز یک دیپلمات آمریکایی از شلیک گلوله افراد ناشناس در شهر پیشاور جان سالم به در برد و زنده ماند.
در همین رابطه:
محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد، برخی فعالان فرهنگی ایران را به ارتباط با بیگانگان متهم و آنها را جزء «بیفرهنگترین» انسانها معرفی کرد.
آقای هرندی که روز گذشته در جمع مدیران ستادی و شهرستانی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران سخنرانی میکرد، افرود: «بعضی ازمشهورترینهای عرصه فرهنگ، جزء بیفرهنگترینها هستند.»
وزیر ارشاد نامی از این افراد نبرد اما گفت که این فعالان فرهنگی، مقابل «اعتقادات مردم، صفآرایی» کردهاند.
به گزارش امروز (جمعه) خبرگزاری ایلنا، وی همچنین این فعالان را متهم کرد کرد که «ارتباط معناداری با آن سوی مرزها دارند.»

این اظهارات در حالی بیان میشود که فعالان فرهنگی در ایران از سال ۱۳۸۴ پس از روی کار آمدن محمود احمدینژاد در ایران با محدودیتهای بیشتری مواجه شدهاند.
وزیر ارشاد شب گذشته نیز گفته بود که دولت نهم حفظ اعتقادات مردم را مقدم بر «تامین نان و آب» آنها میداند.
آقای هرندی ماه گذشته در واکنش به حضور گلشیفته فراهانی در سینمای هالیوود، اظهار داشته بود که کسانی که قانون را زیرپا میگذارند از سوی مردم زیرپا گذاشته خواهند شد.
محمدحسین صفار هرندی پیش از تصدی وزارت کشور، سردبیر روزنامه کیهان بود.
روزنامه کیهان یکی از منتقدان سرسخت فعالیتهای فرهنگی دولت محمد خاتمی در سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بود.
از محمدحسین صفار هرندی مقالات متعددی در نقد عملکرد فرهنگی دولت میانهروی آقای خاتمی در روزنامه کیهان منتشر شده است.
در همین رابطه:
محمد خزائی سفیر و نماینده دائم ایران در سازمان ملل، اسرائیل را متهم به سوءاستفاده از کنفرانس بینالادیان کرد.
آقای خزائی که در دومین روز این کنفرانس در سازمان ملل سخنرانی میکرد، افزود: «متاسفانه نماینده رژیمی که تاریخ کوتاه آن مملو از جنایت و تجاوز، اشغال، ترور، تروریسم دولتی و شکنجه علیه مردم فلسطین است، کوشید از این نشست برای رسیدن به اغراض پوچ سیاسی استفاده کند.»
کنفرانس بینالادیان با ابتکار عربستان سعودی دو روز در مجمع عمومی سازمان ملل ادامه داشت.
به گزارش خبرگزاری دولتی ایرنا، نماینده ایران در سازمان ملل همچنین اظهار داشت: «بیشک حضور چنین رژیمی در این جلسه نه تنها هیچ کمکی به پیشبرد اهداف جمعی بشری نمینماید بلکه همانطور که جلسه دیروز نشان داد، به آنها امکان سوء استفاده و انحراف توجه از بحث اصلی را خواهد داد.»
آقای خزائی همچنین در سخنان خود حاضر نشد از عربستان برای برپایی چنین کنفرانسی تشکر کند.
در هفته جاری نیز گروهی از دانشجویان دانشگاههای ایران در اعتراض به حضور اسرائیل در این کنفرانس، مقابل سفارت عربستان در ایران دست به تجمع زده بودند.
در این کنفرانس، شیمون پرز رئیس جمهوری اسرائیل در یک سخنرانی از ملک عبدالله پادشاه عربستان سعودی تشکر کرده است.
در این کنفرانس که با هدف «ترغیب گفتگو میان ادیان» برپا شده بود، ۱۷ تن از سران و رهبران کشورهای غربی و عرب حضور داشتند.
مارسل رایش رانیسکی، مهمترین منتقد معاصر ادبیات آلمانی است. او هر از چند گاهی به یکی از پرسشهای خوانندگان روزنامهی دیولت آلمان دربارهی ادبیات پاسخ میدهد. آنچه در زیر خواهید خوانید، ترجمهی پاسخ او به پرسش خوانندگان روزنامه، دربارهی آنتوان چخوف است.
چخوف
چخوف نه مثل داستایوفسکی مجنون بود و نه مثل تولستوی موعظهگر. به نظر میرسد زندگیاش که در سال ۱۸۶۰ آغاز شده و ۱۹۰۴ تمام شده بود، خشک و بیروح بود.
در جوانیاش نه مرتد بود و نه عصیانگر، نه اهل طوفان بود و نه اهل خروش. در هیچ توطئهای دست نداشت، به خارج نگریخت و به سیبری تبعید نشد.
اگر به گفتههای معاصران و زندگینامهنویسان او اعتماد کنیم، با تنها زنی که عاشقش بود، کمی پیش از مرگ ازدواج کرد. وقتی ۱۹ ساله بود در یک روزنامهی محلی، داستانهای کوتاه طنز مینوشت، تا چند روبلی گیرش بیاید.
از همان زمان، هزینهی تحصیل پزشکیاش را با نوشتن در نشریات فکاهی تامین میکرد. نوشتنش را جدی نمیگرفت، آنقدر که مجبور شدند به او بگویند استعداد دارد. باورش نمیشد.
تردید در مفید بودن کار ادبیاش هرگز او را ترک نگفت. مثل همهی فرزندان ِ عصر خودش بر این باور بود که علوم طبیعی میتواند بر پیشرفت تاثیرگذار باشد.
به همین خاطر نویسندهی به رسیمت شناخته شده و تحسین شده به شغل سادهاش وفادار ماند. پزشک دهکده بود و با این کار سلامتیاش را بر باد داد.
کمی قبل از مرگش گفت: «تمام آنچه نوشتهام تا چند سال دیگر به فراموشی سپرده میشود». مخالف ترجمهی کتابهایش بود. میگفت، کتابهایش برای خارجیها مشکل و غیرقابل فهم است.
تا امروز کتابهاش به ۸۰ زبان و با تیراژ ۶۰ یا ۷۰ میلیون منتشر میشود. او نمایشنامهنویسی از ادبیات جهان است که پس از شکسپیر بیشترین اجرا از آثارش انجام میگیرد.

کاریکاتور چخوف (منبع)
شخصیتهای چخوف
کارمندان دونپایه، دختران ِ سخت عاشق، روشنفکران شکست خورده، زنان مایوس از زندگی، پزشکان متفکر، همهی اینها که در مرکز ثقل نمایشنامهها و نوولهای چخوف قرار دارند، افرادی متوسط با نگرانیهایی روزمره.
چه دانا و چه نادان، همهشان مایوس از زندگیاند، بیچاره و تسلیم. چخوف در بیشتر موارد باملاحظهتر از آن بود که علتهای حقیقی ِ تراژدیهایش را در نوری روشن نشان بدهد، فقط میگذاشت علتها را حدس بزنند و با ظرافت به آنها اشاره میکرد.
نزد چخوف آنچه مهم است، بین سطور نوشته شده است. از سر و صدا و رنگهای زننده پرهیز داشت. سایه روشنهای محو را ترجیح میداد.
تمام آن چه نوشته است به دور سایهای از اندوهی عمیق میپیچد. البته معلوم است خوشبختانه به خواستش مبنی بر اینکه نویسنده باید مثل یک شیمیدان بیطرف باشد، پایبند نبود. همدردیاش را با انسان و نیز با گناهکاران هرگز پنهان نکرد.
حقیقت
اگر گوگول در بهترین سالهای عمرش از جامعه شاکی، تولستوی داور جامعه و داستایوفسکی در درون خودش، خود را متهم میدید، چخوف میخواست تنها شاهدی دقیق و با فراست باشد.
از آثارش نه نظامی نتیجه میشود نه فلسفهای. اگر برخی از قهرمانان بزدلش، مثل پرفسور داستان «داستان ِ کسالتآور»، که در واقع داستانی مسحورکننده است، از این بایت گلهمندند که «کل ِایده« را کم دارند، به نام نویسنده حرف میزنند.
چخوف میگفت: «نمیتوانم حتا ذرهای از حقیقت ِ رهاییبخش را به دست جهان بدهم». اما شاید همهی داستانها و نمایشنامههایش به این خاطر همچنان تر و تاره ماندهاند که او وظیفهی نویسندگیاش را نه در حل مشکلات ِ عظیم روسیه و درمان وضع اجتماعی بلکه در طرح پرسشی ساده و تحیلی روشن میدید.

صحنهای از نمایشنامهی «سه خواهر» (منبع)
اکراه از شعر
میگفت، اختصار، خواهر استعداد است. در نوولهایش، حتا در قدیمیها، اغلب (بر خلاف میل دوستانش) جملهی اول و آخر را خط میزد. ترجیح میداد خیلی کم بگوید تا خیلی زیاد.
داستانهای کوتاه او که در سراسر جهان مورد تقلید واقع شدهاند و تا امروز برتر از آن نوشته نشده، ثبت لحظههای کمال یافته و رکودآمیزند.
ترسیم پیشرفت انسان اما کار او نبود. هرگز موفق به نوشتن یک رمان مجابکننده نشد. صریح و بیپرده اعتراف کرد: «من از شعر اکراه دارم».
با این وجود اما ظریفترین و شاعرانهترین نمایشنامههای ادبیات روسیه را نوشت. به نظر میرسد این نمایشنامهها پژوهشهایی ضدتئاتری در باب محیطاند. نزد چخوف یک قهرمان محوری و نیز طرح توطئهی درماتیک وجود ندارد و به طور کلی تقریباً ماجرایی هم وجود ندارد.
مهمترین چیز: سکوتها و مکثها
نه عمل انسان، بلکه بیعملی اوست که شخصیت انسان را میسازد. شخصیتهای او با هم حرف میزنند (اغلب حرفهای پیش پا افتاده)، چای مینوشند، به صدای سماور گوش میدهند، حوصلهشان سر آمده و بدیهی است که بسیار شوربختاند.
شخصیتهای چخوف پیش از آنکه وارد صحنه بشوند، حوصلهشان سر آمده است و وقتی روی صحنهاند در اوج بیحوصلگیاند، حوصلهی همه سر میآید، همه غیر از مخاطبینش.
به همین خاطر نمایشنامههایش در سراسر جهان اجرا شده و هنوز هم اجرا میشوند. هرقدر به نظر متناقض بیاید: مهمترین چیز در گفتگوهایش، مکثها هستند، بنیاد نمایشنامههایش سکوت است.
چون چخوف انسانی را نشان میدهد که از فرط رنج، زبانش بند آمده است. چند جملهی تکهپاره برایش کافی است تا با تردستی آن چنان شور شاعرانهای ایجاد کند که تئاتر پیش از او آن را نمیشناخته است.
او به این هنر به کمال مسلط بود که هر چه را میخواهد با جزییاتی خُرد و نکتههای جانبی و غیرمخل نشان بدهد. میتوانست از صدای پرده، لطفی غافلگیرکننده بیافریند.
او را فوراً درک نکردند: وقتی یکی از بهترین نمایشنامههایش «مرغ دریایی» برای اولین بار به صحنه رفت (۱۸۸۶) مردم هو کردند و دو سال بعد با شور و هیجان از ان استقبال کردند.

تصویر روی جلد ترجمهی فارسی ِ «باغ آلبالو» (منبع)
نمادهای هستی انسانی
اگر نمایشنامههای چخوف چیزی بیش از نقد واقعگرایانهی جامعه در بر نداشت، امروز فقط برای اهل فن جالب بود. اما این صحنهها از روسیهی اواخر قرن ۱۹ سر به جاودانگی میزنند، تبدیل به نماد هستی انسانی میشوند.
در «سه خواهر» شهرستان روسی ِ فقر را میبینم و در عین حال خود ِ فقر شهرستان را. چرا که در اشتیاق خواهران، برای مسکو چیزی غیر از اشتیاق انسان برای زندگی بهتر بازتاب نمییابد.
آخرین نمایشنامهی چخوف «باغ آلبالو» البته که یک تمثیل نیز است. باغ در ابتدا تکهای زمین است با جهانی واقعی. اما برای رانیوسکایا، که کودکیاش را در آنجا سپری کرده است، تبدیل به نماد ِ پاکی میشود.
برای تروفیموف ِ دانشجو ، باغ، از آنجا که توسط رعیتها کاشته شده، نماد استبداد خونین است. برای لوپاخین نوکیسه، باغ تبدیل به نماد ِ پیشرفت اجتماعی میشود، چرا که او باغ را میخرد.
در «باغ آلبالو» نیز داستان «فروپاشی یک خانواده» پنهان شده است. آخرین جملات این نمایشنامه این است: «صحنه تاریک میشود... در اعماق باغ، تبرها با صدایی خفه به درختها ضربه میزنند».
ضربههای تبر که با آن باغ آلبالو ریشهکن میشود، آکورد پایانی ِ تمام آثار چخوف و در عین حال یک عصر است. شش ماه پس از مرگ نویسنده، انقلاب ۱۹۰۵ روسیه پا گرفت.
منبع:
مری یک مجرای عضلانی است که بخشی از دستگاه گوارش را تشکیل میدهد. مری از حلق شروع شده و تا معده ادامه دارد، ۱۱ تا ۱۸ سانتیمتر طول دارد و با حرکات دودی خود غذا و مایعات را به معده انتقال میدهد.
مری هم مانند دیگر بافتها و ارگانهای بدن دارای انواع بیماریها و سرطان است. سرطان مری یا Esophageal Cancer از کشندهترین سرطانهای شناخته شده است چرا که در مراحل اولیه که برای درمان زمان طلایی محسوب میشود، بدون علامت خاصی است و علایم هنگامی ظاهر میشوند که بیماری در مراحل پیشرفته باشد.
سرطان مری در سیاهپوستان شایعتر از سفیدپوستان است. در ایالات متحده حدود شش مورد جدید به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر در سال شناخته میشود که یک تا دو درصد تمام مرگ و میرهای ناشی از بدخیمیها را تشکیل میدهد.
در مناطقی از آسیا از استانهای شمالی چین تا کرانههای دریای خزر در ایران شیوع بیماری بیش از ۱۰۰ مورد به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت است به طوری که ۲۰ درصد مرگ و میرهای ناشی از بدخیمی در اثر این سرطان است. مناطق یاد شده را اصطلاحاً «کمربند سرطان مری» مینامند.
انواع سرطان مری:
سرطان مری بر دو نوع اصلی است:
۱. کارسینوم سلول سنگفرشی (SCC): یکی از دو نوع مهم سرطان مری است. مصرف الکل و سیگار، نقش فوقالعاده موثری در ایجاد این نوع سرطان ایفا میکند. سلولهای بافت پوششی سنگفرشی مری در این حالت سرطانی میشوند.
در سرتاسر دنیا این نوع سرطان ۸۰ درصد سرطانهای حاصله در مری را تشکیل میدهد. این نوع سرطان مرحلهی طولانیتری از دورهی درجا (این سیتو) را دارد.
ابتدا ضایعات ضخیم شدهی پلاک مانندی ظهور پیدا کرده که پس از ماهها تا سالها به یکی از سه شکل زیر در میآیند:
الف) تودههای پولیپ مانند برجسته به داخل مجرای مری که در بیشتر موارد باعث گرفتگی مجرا میشوند.
ب) زخمهای بدخیم که گسترش عمقی یافته و گاهی به داخل مجاری تنفسی، سرخرگ آئورت یا دیگر مکانها نفوذ و تهاجم مییابند.
ج) بدخیمیهای منتشر که سبب ضخیم شدن، سفتی دیواره و باریک شدن مجرای مری خواهند شد.
این نوع سرطان حدود ۲۰ درصد موارد از قسمت گردنی و سینهای فوقانی، ۵۰ درصد از یک سوم میانی و ۳۰ درصد از یک سوم تحتانی مری منشأ میگیرد.
۲. آدنوکارسینوم (Adenocarcinoma): این نوع سرطان مری نیز در سالیان اخیر رشد زیادی در جوامع غربی داشته است. در ایالات متحده افزایش بسیار زیاد (سه تا پنج برابر در ۴۰ سال اخیر) شیوع این شکل از بدخیمی، باعث پیشی گرفتن آن از نوع اول شده است.
آدنوکارسینوم برخلاف کارسینوم سلول سنگفرشی معمولاً در یک سوم انتهای مری واقع میشوند. بیماری مری بارت (Barrett Esophagus) که در آن مخاط سنگفرشی طبیعی انتهای تحتانی مری با مخاط استوانهای حاوی سلولهای ترشحی (مشابه بافت روده) جایگزین شدهاند، مهمترین عامل بروز این نوع سرطان مری است.

تصویر اندوسکوپی از مری سرطانی شده، سرطان باعث انسداد مری شده است (منبع)
مراحل سرطان مری: سرطان مری چهار مرحله دارد:
مرحلهی یک: سرطان تنها در قسمت سطحی مخاط مری دیده میشود.
مرحلهی دو: سرطان به قسمتهای عمقیتر و یا عقدههای لنفی اطراف مری نفوذ کرده است.
مرحلهی سه: سرطان به عمقیترین نقاط دیوارهی مری نفوذ کرده است و عقدههای لنفی و بافتهای اطراف را نیز مورد حمله قرار داده است.
مرحلهی چهار: سرطان به دیگر نقاط بدن دستاندازی کرده است. کبد، استخوانها، ریهها و مغز شایعترین محل دست اندازی سرطان مری هستند.
عوامل ایجاد کننده: برخی عوامل خطرساز بدین شرحاند:
۱. ریفلاکس: ریفلاکس عبارت است از بازگشت محتویات همراه با اسید معده به مری و آسیب مخاط مری که در نتیجهی آن بیماری مری بارت و در انتها سرطان مری ایجاد میشود.
عوامل مختلفی در ریفلاکس دخیلاند که از جمله میتوان به افزایش حجم معده در اثر پرخوری، مصرف الکل، دراز کشیدن بلافاصله پس از صرف غذا و... اشاره کرد.
۲. التهاب مری: یا ازوفاژیت که در اثر عوامل مختلفی از جمله انواع عفونتها ایجاد میشود.
۳. مصرف سیگار و الکل: باعث ایجاد التهاب و آزردگی مری شده و همچنین دارای عوامل سرطانزا نیز هستند.
۴. مصرف مایعات داغ و سوزاننده: مانند چای و قهوه داغ که با سوزاندن و التهاب مری احتمال ابتلا را افزایش میدهند. برای مثال، مصرف چای داغ در استانهای آذری زبان ایران یکی از عوامل اصلی شیوع سرطان مری است. همچنین برخی مایعات اسیدی و قلیایی نیز به آسیب و التهاب مری کمک میکنند.
۵. رژیم غذایی: مصرف مواد پیشساز سرطانزا مانند نیتریتها که به مادهی سرطانزای نیتروزآمین تبدیل میشوند و به وفور در مواد غذایی مانند سوسیس و کالباس وجود دارند، به شدت خطر ابتلا به انواع سرطان به خصوص سرطانهای گوارشی و مری را افزایش میدهند.
۶. وراثت و جهشهای ژنتیکی: همانند دیگر سرطانها خطر ابتلا را بالا میبرند.
۷. سابقهی قبلی: سابقهی قبلی در ابتلا به سرطانهای سر و گردن میتواند خطر ایجاد سرطان مری را افزایش دهد.
۸. چاقی: خطر ابتلا را تا چهار برابر افزایش میدهد. محققان حدس میزنند بین چاقی و افزایش ریفلاکس ارتباطی وجود داشته باشد.
۹. بیماریها: همچون بیماری سلیاک، سندرم هاول ـ اوانس و سندرم پلومر ـ وینسون در بالا رفتن خطر درگیری با سرطان مری نقش دارند.
۱۰. ویروس پاپیلومای انسانی (HPV): که یک ویروس مولد تومور و سرطان ا