همیشه اولینها نقش خاص خودشان را در تاریخ بازی میکنند. در سالگرد انقلاب مشروطیت به سراغ اولین رییس جمهور ایران، ابوالحسن بنیصدر رفتیم.
سوال اصلی که برای خیلیها وجود دارد این است که طفل صد و دو سالهی مشروطه، به کجا رفته؟
ایرانیها در قرن گذشتهی مسیحی، سه تا جنبش عمومی را تجربه کردند که مثل بسیاری جنبشهای کوچک و بزرگ دیگر، نیمه تمام رها شدند.
اولین آنها مشروطیت بود که با کودتای رضاخانی متوقف شد و دنبالهی آن گرفته نشد و جنبش ملی کردن نفت که آن هم یا کودتای ۲۸ مرداد متوقف شد و دنبالهی آن هم گرفته نشد تا شد انقلاب ۵۷.
حالا این یکی را ما ایستادهایم، بلکه این تجربه نیمهتمام نشود و به نتیجه برسد. یعنی ایران استقلال، آزادی پیدا بکند و مردم ایران در آزادی رشد کنند.
به عبارتی میشود گفت در طول این ۱۰۲ سال گذشته شاید یک مقاطع کوتاه تاریخی بوده که مردم اثر مشروطه را لمس کردند. درست است؟
همینطور است. سالهای اول بعد از مشروطیت تا کودتای صغیر یعنی کودتای محمدعلی شاه و بعد از پیروزی بر استبداد تا کودتای رضاخانی، باز نوعی آزادی وجود داشت و مجلسی بود که از مردم نمایندگی میکرد.
تا اینکه انتخابات فرمایشی شد و مجلس از اثر افتاد. این دورهای است که اگر ادامه مییافت و تجربه به نتیجه میرسید، ما در جامعهی ایرانی به یک فرهنگ مردمسالاری پیدا میکردیم و ما محتاج انقلابها و جنبشهای بعدی نمیشدیم و الان یک کشور پیشرفته بودیم.

ابوالحسن بنیصدر، (عکس از سایت ایران مانیا)
یک مسالهای که در این بین وجود دارد این است که به موازات هر حرکت مرتبط با مشروطهخواه مردم؛ ما دورههای آزادیهای مطبوعات هم داشتیم و به موازات هر دوره سرکوب حرکتهای آزادی طلبانهی مردم، سرکوب مطبوعات هم صورت گرفته. میشود گفت که این دو به هم مربوط هستند؟
کاملاً. برای اینکه اولاً مطبوعات رکنی از ارکان مردمسالاری هستند و نقش مهم و تعیینکننده دارند. اساساً بدون جریان آزاد اطلاعات و جریان آزاد اندیشهها نه مشروطیت معنی میدهد و نه جامعه میتواند رشد کند.
بنابراین چون این دو تا هم تصدیاش با وسایل ارتباط جمعی است، پس نقش اینها تعیین کننده هست. به این جهت میگویند که رکنی از ارکان مردمسالاری هستند و اساساً سرکوب جنبشهای آزادیخواهانه هم همیشه با خفقان مطبوعات شروع میشده. هم در مشروطیت اینطور بود، هم در بعد از کودتای ۲۸ مرداد اینطور شد و هم بعد از کودتای خرداد ۶۰.
نتیجهی خیلی مشخص مشروطیت، تشکیل طبقهی متوسط بود. در هر صورت قبلاً شاهزادهها از یک طرف و رعایا از طرف دیگر. ولی بعد از آن ما طبقهی متوسط را داشتیم؟ شما به عبارتی اولین منتخب مستقیم طبقهی متوسط هم محسوب میشوید؟
بله، اما مشکل میشود گفت ۷۶ درصد رایدهندگان ایرانی طبقهی متوسط بودند. اگر اینطور بود که ما با این درصد طبقهی متوسط، نخستین کشور در جهان بودیم. نه مسالهی طبقه بندی هم آنطور که در غرب وجود دارد، در کشور ما به آن شکل محتوا وجود نداشته و هنوز هم ندارد.
در غرب طبقهبندیهای اجتماعی یک تعریف خاص دارد. به لحاظ اینکه شکلبندیهای این جوامع، جامعههای صنعتی است و کارفرما حسابش روشن است و حساب کارگر هم روشن است و بیرون از اینها هم به تعبیر مارکس خردهبورژوازی هم حسابش روشن است.
هر کدام از اینها معلوم است که در نظام اجتماعی اقتصادی چه عملکردی دارند. در جوامعی مثل جامعهی ما، بیشتر روابط شخصی قدرت است که حاکمیت دارد و گروهبندیهایی که به اینگونه طبقهبندی نمیخورد.
مثلاً شما خانوادهای را میبینید که هم در دولت اعضایی دارد، هم در بازار اعضایی دارد - از قشرهای متوسط دارم میگویم - و هم در صنعت حضور دارد. یا مجاری عبور از مرزهای طبقاتی هم باز با غرب متفاوت است.
به هرحال آنچه در کشور ما بوده و هست، این است که آن استبدادها مانع از این شدند که یک طبقهی متوسطی که تصدی کند و اقتصاد را پدید بیاید و به معنای غربی کلمه، سازمان بدهد فعالیتهای صنعتی را و بازرگانی را با حساب و کتاب معین؛ فعالیتهای کشاورزی را و بخش خدمات را. نه، مال ما یک چیز آشفتهای است.
یعنی به عبارتی خود دولت مرکزی هم هیچوقت نخواهد خواست که طبقهی متوسط به مفهوم تقریباً غربی خودش شکل بگیرد؟
به لحاظ اینکه اقتصاد ما از دورهی پهلوی تبدیل شده به اقتصاد متکی به درآمد نفت و در نتیجه این رابطهی دولت و ملت، از لحاظ اقتصادی به کلی ضد یا معکوس رابطهای است که در غرب، دولت با جامعهی خود دارد.
مثلاً در فرانسه دولت در بودجهی خودش وابسته به برداشتی است از تولید مردم، ملی. در ایران عکس این است. یعنی این جامعه است که از طریق دولت توزیع میشود این درآمدهای نفت و بر آن اضافه کنید کسر بودجه یعنی پیش خور کردنها و قرضهها؛ اینها از طریق دولت در جامعه توزیع میشود بطور نابرابر. و نتیجه این است که ابتکار عملی از لحاظ اقتصادی دست مردم نیست.
در نهایت بحثی که مطرح هست این تناقضهای درون قانون اساسی فعلی با آن دیدگاهی که اول مشروطه خواهان داشتند و نهایتا رسیدند به این فرم متناقض و متضاد انتخای و انتصابی. چه در دورهی شاه و چه در دوران فعلی. آیا میشود امیدوار بود که مردم در قرن آینده حتی نزدیک بشوند به آن چیزی که مشروطه خواهان روز اول میخواستند؟
هدف جنبشهای ما در این قرنی که گذشت استقرار حاکمیت یا ولایت جمهور مردم بود. در قانون اساسی دوران مشروطه حاکمیت هست اما مبهم. در آن پیش نویس قانون اساسی که بعد از انقلاب اخیر تهیه شد؛ این موضوع تصریح شد به اصطلاح حاکمیت مردم یا ولایت جمهور مردم. در آن مجلس خبرگان آن را کنار گذاشتند شد متضاد.
هم حاکمیت مال مردم هست هم ولایت مال فقیه هست که به اصطلاح با هم سازگاری ندارند. تا حالا هم نتوانستند این را سازگار کنند. همواره با مقام انتخابی ول انتخابات هم قلابی است، با مقام ولایت مطلقه ناسازگاریهایی دارد که هر روز بروز میکند.
در همین زمینه:• چرا جنگ در سال اول تمام نشد
• بنیصدر: «سپاه گفت نمیتوانیم بجنگیم»