پيش از اين بر اين باور بوديم كه هر يك روحي بزرگيم و در زندان يك تن فردي اسير شدهايم. به همين جهت به ديده تحقير به بدن خود مينگريستيم. تن را خوار ميداشتيم و با ضربات شلاق، مهر پرهيز و اخلاق را بر چشم و زبان خود ميكوفتيم.
دلنگران پروانهاي بوديم كه در قفس بود. ميترسيديم جانش در اين قفس آلوده از دست برود.
چندي توفيق مييافتيم و احساس ميكرديم كه خانه تنمان در كف عقل و روحمان افتاده است و همه چيز به سياقي كه ميخواستيم درآمده است. خيالاتمان، هوسها و وسوسههاي گوناگون اما مثل باد ميوزيدند و همه چيز را زير و رو ميكردند و دوباره روز از نو روزي از نو.
در اين دوره دين را جدال با تن فهم ميكرديم. هميشه از جبهه اين نبرد البته ناكام و دست خالي بازميگشتيم و حس مستمر گناه حاصل اين ناكامي مدام بود.
در دوران انقلاب، با دين تن زدوده مواجه شديم. ايدئولوژي انقلابي تنها يك جنگ و جدال سياسي نبود. پيش از آن نسبتي با اين دلنگرانيهاي فردي داشت. ايده انقلابي ميتوانست امكاني براي تعديل اين نزاع بي پايان عرضه كند. در فضاي انقلابي، آن روح بزرگ از قفس تنگ بدن فردي بيرون ميآمد و در خيابان و كوچههاي مبارزه و نزاع سياسي تجسد پيدا ميكرد. شوق يك پيروزي در خيابان ماجراي بدن و روح را دگرگون ميكرد. از آن پس اين روح بزرگ نبود كه در زندان يك تن اسير بود، بلكه ان روح بزرگ بود كه تنهاي كثير فردي را در زندان خود اسير ميكرد.
و اينچنين بود كه تجربه كنش انقلابي، تجربه تن زدوده از رستگاري بود.
بدنها در فرايند تجربه انقلابي، چنان در هم گره ميخوردند كه به راستي جراحتي در بدن يك دوست، آه از گلوي تو بيرون ميآورد. پيوند جمعي در پرتو استيلاي روح بر بدنها، حس يك يگانگي عظيم و پرشكوه را در ما ميآفريد. خوني واحد در رگهاي همه ميچرخيد. قلبها براي همه ميتپيد. ... ادبيات دوران انقلاب، مملو اين قبيل استعارهها بود. استعارههايي كه به راستي خبر از يك واقعيت ميداد. تنهامان را به اجاره داده بوديم و به همين جهت، از هجوم وسوسههاي آن در امان بوديم.
به راستي درك مستقيم خود از تن فردي را از دست داده بوديم. تنهامان منقبض بود. چرا كه ارادهاي آهنين بر آن استيلا داشت و آن را به كلي از دست اختيار ما بيرون برده بود. تنهاي فردي قدر و قيمتي نداشتند. آنها را در بارگاه عظيم روحي بزرگ كه بر بدنها استيلا يافته بود، فدا ميكرديم.
شجاعت كه پيش از اين نشانهاش را در تنهاي رزم آزموده و نيرومند جستجو ميكرديم، اينك در بدنهاي زرد و نحيف متجسد ميشد. چرا كه به راستي شجاعت صفت تن فردي نبود، بلكه تن جمعي بود كه تنهاي فردي همه در خدمت آن بودند. تن فردي هر چه زرد و نحيفتر بود نشان از آن تن جمعي پرنشاط و توانا داشت.
گسيختگي در فضاي انقلابي، با مرگ آن روح بزرگ همراه و همزمان بود. گويي اتصال ميان تنها يكباره پايان يافت. تنهاي فردي مثل تكه پارههاي يك بدن بزرگ، به اينسو و آن سو پرتاب شدند. ويروس وسوسهها دوباره به جان بدنها افتاد. پس از آن تنها با رژيمهاي گوناگون ظاهر شدند.
برخي از تنها، اين جدايي را برنتابيدند. در جستجوي امكانهاي تازه براي پيوند با ديگران بودند. البته كمتر توفيقي در اين زمينه يافتند، با اينهمه از تلاش دست نكشيدند.
برخي از تنها، مثل تكه گوشتهاي بي استخوان، استواري خود را از دست دادند. افسرده و بي حال و خاكستري به جهان نگريستند.
برخي از تنها، نشاط پيدا كردند، احساس زندگي كردند و تلاش كردند همه جا را با حضور بازيگوشانه خود پر كنند.
تجربه مومنانه ما اينك در جدال ميان دو رژيم اول و سوم اسير شده است. به عبارتي ديگر، در جدال ميان اين دو رژيم تنانگي ممتنع شده است.
ما هم در فضاي پيش از انقلاب و هم در فضاي انقلابي، درگير الگوي دوگانه ساز و افلاطوني روح و بدن بوديم. اينك در امتناع استيلاي يك روح بزرگ كه بدنها را به استيلاي خود درآورد، با هجوم بدنهاي هنجارگسيخته مواجهيم. تنها يك راه چاره پيش روي ماست. اينك ضروري است كه با خروج از آن الگوي دوگانه ساز افلاطوني، نسبتي ميان روح و بدن بيابيم. بدن را از كليشه زندان روح به در آوريم. بدن را پنجرهاي به سمت زيباييهاي روحي بيانگاريم. به تمناهاي آن با نگاهي همدلانه نظر كنيم. جوانب زيبايي شناختي حيات آن را ناديده نيانگاريم. بدن نه زائده حيات پاك انساني است و نه تبعيدگاه به جهان پرگناه
اتفاقاً روايت قرآني از انسان مومن،به هيچ روي روايت تن زدوده نيست. در روايت قرآني، معاد وجهي جسماني دارد. به اين معنا، انسان روح جاويد نيست، بلكه يك تن جاويد نيز هست. عذاب و پاداشهايي كه قرآن به آدمي نويد ميدهد عمدتاً ناظر به انسان واجد بدن است. اما در روايت تن زدوده اين معاد، انسان وجه جسماني خود را از دست ميدهد. معاد روحاني با روايت تن زدوده و فاقد جسمانيت از دين نسبت وثيق دارد.
http://feeds.feedburner.com/javadkashi