هدف از نوشته ی زیر نگاهی گذرا از زاویه ی جامعه شناسی پروسه ای (ProcessSociology) به زمینه های اجتماعی- روانی مفاهیمی چون تعارف، احترام، شرف، ناموس، غیرت و آبرو می باشد. مقاله های جالب رضا کاظم زاده در سایت رادیو زمانه درباره ی سه مفهوم تعارف، احترام و آبرو و تاکید ایشان بر جنبه ی روانشناسی فردگرایانه در پژوهش شان من را وادار به فکر کردن دقیق تر درباره ی زمینه های اجتماعی-روانی تکوین چنین مفاهیمی نمود.
در مجموع به نظر می رسد بدون مطالعه ای میان رشته ای (interdisciplinary) و تلفیق نگاهی جامعه شناسانه - روانشناسانه، توضیح به واقعیت نزدیک تر چرایی و چگونگی تکوین و تحول این مفاهیم اگر نه غیر ممکن، بسیار دشوار می باشد.
من در این نوشته بر اساس رهیافت جامعه شناسی فرایندی، ارتباط مستقیمی میان فرایند تحول دولت و فرایند مدنی شدن و متمدن شدن انسانها قایل هستم.1
طبق این رهیافت ما شاهد یک رابطه ی دوجانبه و نه علت و معلولی میان این دو فرایند در طول تاریخ جوامع اروپای غربی هستیم.2
اگر ما تاریخ تحول شکل سازمان یابیِ جوامع انسانی را از عصر شکارگری و جمع آوری خوراک تا عصر دولت های ملی مطالعه کنیم، خواهیم دید که جوامع انسانی در طول تاریخ در قالب گروه های انسانی متفاوت دیگری چون گروه های عشیره ای- قبیله ای و اشرافی-فئودالی نیز سازمان یافته اند. از این نظر میان کارکرد و نقش دولت و کارکرد و نقش قبیله علیرغم همه ی تفاوت های شکلی و ظاهری شان ساختار مشابهی دیده می شود. یکی از کارکرد های اصلی هر دوی این نهاد ها حفاظت و دفاع از اعضایشان در برابر نهاد های بیگانه می باشد.
وقتی فرد از این دریچه به تاریخ تحولات اجتماعی-سیاسی اروپای غربی و سایر نقاط جهان نگاه کند، میان هر کدام از شکل های سازمان یابی گروه های انسانی و الگوهای کنترل غرایز واحساسات انسان های گروه مزبور، رابطه ای دوجانبه و مکمل ملاحظه می کند. از این منظر کنترل غرایز و احساسات در یک جامعه ی قبیله ای -عشیره ای ضعیف تر و در یک جامعه ی دموکراتیک ملی قوی تر همه جانبه تر و دائمی تر می باشد.
نوربرت الیاس، تئوریسین اصلی جامعه شناسی فرایندی بر این نظر است که ما در دوران اخیر در اروپای غربی است که شاهد انحصار دائمی و همه جانبه خشونت در دست سازمانی به نام دولت هستیم.
انحصار خشونت که از نظر وی با انحصار منابع مالیاتی در دست دولت همراه بوده است در بلند مدت منجر به حذف نسبی خشونت فیزیکی از عرصه ی روابط اجتماعی گردید. به زبان دیگر افراد برای تنظیم روابط شان با یکدیگر وادار به تکوین الگوهای عاری از خشونت فیزیکی شدند و این الگوها از طریق فرایند جامعه پذیری به نسل های بعدی منتقل و به مرور زمان درونی گردیدند.
از نظر وی در کنار افزایش امنیت اجتماعی - روانی در جوامع اروپای غربی ما همچنین شاهد رشد سریع تر شهرنشینی و ارتباطات بیشتری میان مناطق مختلف در دایره نفوذ هر دولت می باشیم. این امنیت اجتماعی - روانیِ حاصل از انحصاری شدنِ خشونت در دست دولت، زمینه را برای رشد و پیچیده تر شدن انواع حرفه ها در جامعه فراهم کرد. در کنار این فرایند به مرور زمان ساختار الگوی کنترل احساسات و غرایز انسانها نیز دچار تغییر و تحول شدند و ساختار کنترلِ خود، توسط انسان های این جوامع، همه جانبه تر، محکم تر و دائمی تر گردید.
همچنین با رشد شهرنشینی، روابط انسان ها پیچیده تر شد و گمنام شدن هر چه بیشتر افراد منجر به افزایش قدرت مانور و امکان تصمیم گیری بیشتر هر فرد، مستقل از گروه تعلقی اش گردید. این فرایند را می توان فرایند فردگرایی نیز نامید.
در نتیجه ی این فرایند فرد نه فقط به یک گروه بلکه به گروه های مختلفی تعلق پیدا کرد، که این خود منجر به آزادی نسبی فرد و عدم وابستگی مطلق او به یک گروه واحد اجتماعی شد. الیاس این فرایند را با فرایند دموکراتیزه شدن نقشی در اروپای غربی که منجر به تضعیف ساختار سلسله مراتبی قدرت در این این جوامع گردید، همزمان می داند. به تشریح برداشت وی از چگونگی روند دموکراتیزه شده جوامع در مقاله ای زیر در سایت رادیو زمانه پرداخته ام.3
در نتیجه ی این فرایند بود که اهمیت یک گروه واحد و مشخص برای فرد کم رنگ تر شد و حمایت این گروه در سایه ی حمایت دیگر گروه ها و نهادهایِ کنترل و حمایتِ دولتی برای وی اهمیت حیاتی سابقش را از دست داد. بنابراین فرایند فردی شدن نه به معنی حذف اهمیت مطلق گروه برای فرد، بلکه بمعنی استقلالِ نسبی فرد در مقابل گروه هایِ تعلقی اش می باشد.
به عنوان مثال در این فرایند اهمیت گروه های دوستان و همکاران بتدریج به کمرنگ تر کردن نقش گروه خویشاوندی، بدون تعیین مطلق دامنه ی تصمیم گیری فرد انجامید. در اینجا به گفته ی الیاس شاهد تغییر موازنه ی تعیین سرنوشت از جانب گروه به نفع فرد هستیم. از نظر وی البته این فرایند نه به صورت خودآگاه بلکه بیشتر بصورت ناخودآگاه و در طول چندین نسل روی داد.
اگر از این دریچه به تاریخ تحولات سیاسی- اجتماعی جامعه ی ایران نگاه کنیم، خواهیم دید که در طول تاریخِ این جامعه چنین فرایند تدریجی و درازمدتی رخ نداده است.
دولت مرکزی در ایران در طول تاریخ تا زمان به قدرت رسیدن رضا شاه هیچگاه به صورت بلندمدت و همه جانبه امکان انحصار خشونت و مالیات را پیدا نکرد. در موارد استثنایی همچون دوره ی صفوی شاهد رشد نسبی امنیت اجتماعی- روانی و شکل گیری سایر نهادهای تمدنی هستیم. شورش و طغیانِ قبایل مرکزی و مرزی و سرانجام فروپاشی دولت مرکزی بدست عشایر افغان از دائمی بودن و همه جانبه بودن این امنیت اجتماعی-روانی بشدت کاست.
با نگاهی گذرا به تاریخ شهرنشینی در ایران می بینیم که شهرهای کم جمعیت ایران که بیشتر در نواحی مرکزی و کشاورزی ایجاد شده بودند همواره از سوی قبایل همسایه مورد تاخت و تاز و تاراج قرار می گرفتند. شهر های مهمی چون اصفهان، شیراز و کرمان بارها طعم این تاخت و تاز خشونت بار را چشیده اند.
در واقع در اروپای غربی در نتیجه ی رشد تدریجی طبقه ی بورژوازی بود که دولت توانست بر اساس اخذ مالیات از این طبقه به سازماندهی ارتش منظم و حرفه ای دست بزند و با ایجاد امنیت بیشتر به رشد این طبقه و به طبع آن به تقویت دموکراتیزه شدن نقشی یاری دهد، ولی در ایران برای نخستین بار در نیمه ی دوم قرن نوزدهم و در نتیجه ی شکست در جنگ های ایران و روس بود که ارتش عشیره ای با بحران مواجه شد و عباس میرزا سعی در تجهیز و سازماندهی نیروی نظامی به سبک و سیاق جدیدی نمود.
هر چند که این پروژه چندی بعد به خاطر کمبود منابع مالی و مقاومت نیروهای محلی با شکست مواجه شد و یگان های مختلف ارتش عشایری که بیشتر به روسای قبایل وفادار بودند تا به شاه از سوی شاهان قاجار به عنوان«نیزه های اجدادی»4 مورد تمجید قرار گرفتند.
باری اگر فرض را بر این بگیریم که رفتار و هویت جمعی (هابیتوس اجتماعی) هر گروه انسانی بر اساس تجربیاتی شکل می گیرد که نسل های پیشین از طریق فرایند جامعه پذیری به نسل های بعدی انتقال می دهند، تاریخ نسل های پیشین مان را باید تاریخی سراسر از خشونت و نا امنی تلقی کرد.
از دوره ی حمله ی بادیه نشینان عرب گرفته تا حمله های مکرر ترکان آسیای میانه و سلطه ی نزدیک به دو قرن مغولان تا درگیری های عشیره ای- محلی دوران معاصر، جامعه ای ایرانی همواره مورد خشونت قرار گرفته است.
در واقع تجربیات این دوران هاست که خود را در قالب واژه ها و مفاهیم در زبان فارسی بصورت سمبولیک متبلور می سازند. زبان از دید جامعه شناسی پروسه ای چیزی جز تبلور سمبلیک واقعیت روابط اجتماعی نیست.5 انتقال تجربیات نسل های مهنت زده ی پیشین مان از طریق زبان فارسی و اصطلاحات و واژه های بکار برده در آن است که با همه ی تغییر و تحولات در معنی آنها، اینگونه به ما به ارث رسیده ند. در قالب این زبان است که فکر کرده ایم و دانش و تفکر خود را به نسل های بعدی مان در طول قرنها منتقل کرده ایم.
در واقع در طول تاریخ خشونت زده ایران تنها جایی که فرد امکان زیست فیزیکی و احساس امنیت روانی می یافت، گروه همخونانی بود که از فرد در مقابل گرو ه های متخاصم دیگر حفاظت می کرد.
همچنین بر اساس ساختار این جامعه، ناموس و آبروی گروه بود که جایگاه آن را در سلسله مراتب اجتماعی گروه های پیرامونی اش تعیین می کرد. عدم توجه فرد به ارزش ها و هنجارهای گروه، نتایج غیر قابل جبرانی برای تصویر گروه هم در میان اعضایش و هم در میان گروه های پیرامونی اش داشت. ننگ گروه لطمه ای جبران ناپذیری به جایگاه آن در سلسله مراتب قدرت و عزت اجتماعی بود.
در این جامعه ی جنگاور سلسله مراتبی دفاع از شرف و ناموس از جمله ی مهمترین مسائلی بودند که می بایست تا آخرین قطره ی خون به آن پایدار ماند. و بدترین عذاب نیز تجاوز به ناموس گروه مقهور در نبردهای گروهی بود. در واقع اصطلاحاتی چون آبرو، شرف و ناموس تبلور سمبلیک این نوع از ارتباطات اجتماعی بودند که در قالب زبان خود را نهادینه کرده و حتی تا به امروز نیز یک استقلال نسبی از واقعیت زندگی انسان ایرانی پیدا کرده اند.
در دوره ی صلح در جامعه ی خشونت زده ی مذکور تنها راه فرار از اعمال خشونت، بازی های زبانی بود.
ابراز ارادت های آنچنانی و نشان دادن رفاقت و صلح طلبی تنها راه فرار از درگیری فیزیکی در جامعه ای بود که این درگیری های فیزیکی و خشونت، جزء بدیهیات روزمره بحساب می آمدند. به عنوان مثال در دوره ی حمله ی مغول رواقی گری و درون گرایی، مکانیسمی بعضاً ناخودآگاه بود برای ادامه ی حیات اجتماعی- روانی انسان هایی که توان مقابله با دشمن خارجی شان را نداشتند. در واقع درک صحیح از مکانیسم تدافعی صوفی گری و عارف مسلکی بدون فهم دقیق خشونت تجربه شده توسطِ چندین نسل ایرانی در این عصر، درکی ناقص است.
اما سوال اینجاست که چرا این مفاهیم و بازی های زبانی در ایران معاصر، با وجود گسترش امنیت نسبی اجتماعی-روانی، رشد شهرنشینی، پیچیده تر شدن زندگی اجتماعی و کاهش نسبی روابط قدرت سلسله مراتبی همچنان به حیات خود به شکل سابق ادامه می دهند؟
بر اساس جامعه شناسی پروسه ای اینگونه می توان به این پرشس پاسخ داد: ساختار زبان و آداب و رسوم مربوط به تنظیم روابط اجتماعی گاهی اوقات از واقعیت تغییر و تحول روابط اجتماعی عقب تر می مانند. این مسئله بخصوص آنجایی بیشتر به چشم می خورد که تغییر و تحولات اجتماعی روند سریعی به خود می گیرند.
در اینجا روابط اجتماعی نسل های پیشین که خود را در قالب واژه ها و مفاهیم استاندارد شده ای در چارچوب زبان نهادینه کرده اند، به مرور زمان حیاتی مستقل از روابط اجتمایی پیدا می کنند که روزگاری بصورت سمبلیک به بازنمایی آنها می پرداختند. نقد این مفاهیم خود نشان از بحران معنایی این مفاهیم در رابطه با تنظیم روابط اجتماعی امروزی انسان هایی دارد که به این زبان سخن می گویند.
1 ـ متمدن شدن در اینجا بمعنی افزایش قدرت کنترل احساسات و غرایز توسط هر فرد است.
2 ـ Elias, Norbert: The Civilizing Process: Sociogenetic and Psychogenetic Investigations, Wiley-Blackwell, 1982, Oxford.
3 ـ http://radiozamaaneh.com/idea/2007/10/post_177.html
4 ـ M. Von Kotzebue, Narrative of a Journey into Persia, London, 1819, pp. 160-61. به نقل از: آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، تهران، 1378، ص69
5 ـ Elias, Norbert: The Symbol Theory, SAGE Publications Ltd, 1991, London, p. 82





