امشب فرصتی دست داد تا به لطف دوستان، در جبهه مشارکت مشهد، سخنرانی کنم. این سخنرانی که با عنوان گفتگو و زایش امر سیاسی عرضه شد، عمدتاً مساله اخلاق را در محور خود قرار داده بود. به مساله اخلاق در جامعه امروز ایران اشاره داشت، و حل آن را منوط به زایش امر سیاسی میدانست، زایشی که گفتگو از بنیادهای گسست ناپذیر آن است.
واقع این است که در جامعه ایران، مدتی است مساله اخلاق محوریت یافته است. از اواخر دهه شصت، یک جناح سیاسی با مشاهده فضای بالنسبه آزاد مراوده میان دختران و پسران، از فساد اخلاقی در جامعه ایران دم زد. بر همین مبنا نیز در میان اقشاری از جامعه ایرانی کسب وجاهت کرد. تا جایی که در فضای دوم خرداد، فضای گشودهتر اجتماعی و فرهنگی را معیاری برای صدق دعوی خود مبنی بر غیر اخلاقی بودن جامعه ایرانی قرار داد و موفق به تولید انسجام در بخشهایی از جامعه ایرانی شد.
نگارنده خود به کرات شاهد آن بوده است که کسانی از آحاد مردم، از دوران دوم خرداد نالیدهاند چرا که آن دوران به جسارت و پررویی جوانانشان انجامیده بود و زائل کننده شرم و حیا در میان آنان.
هنوز هم که هنوز است ادعای فضای گسیخته اخلاقی، برای جناح مذکور موضوعی برای تولید انسجام سیاسی است. طرحی که هم اینک تحت عنوان امنیت اجتماعی جریان دارد، اگرچه اقشار متوسط شهری را میآزارد اما موفق به تولید وجاهت نزد اقشاری از مردم است.
اما دعوی غیر اخلاقی بودن جامعه ایران، در انحصار این جناح سیاسی نیست. دوستان اصلاحطلب نیز به انحاء مختلف از انحطاط اخلاقی جامعه ایرانی سخن میگویند. این ادعا تحت عناوینی نظیر از دست رفتن سرمایههای اجتماعی، انحطاط اجتماعی، فروپاشی اجتماعی و امثالهم عرضه میشود و هدف از همه آنها، اشاره به مفاسد اخلاقی است که در عرصههای گوناگون تجلی میکند: تولید، ارتباطات اجتماعی، بی اعتنایی، کمبود اعتماد اجتماعی و سردی فضای ارتباطی. به جامعهای اشاره دارند که اخلاق، به کلی رخت بر بسته است، و افراد با چپیدن در لاک منافع خصوصی و فردی خود یکسره از مساله دیگری و دیگران فارغند.
بهترین تجلی انحطاط اخلاقی، در حوزه سیاسی تجلی کرده است. به نحو سیاستگذاری و سیاستورزی دولت، نحوه دستکاری افکار عمومی توسط فشار تبلیغات رسانهای و زیرپانهادن صریح قوانین اساسی کشور توسط مراجع حکومتی توجه کنید.
اگر هر یک از جناحهای سیاسی به نحوی فضای عمومی را غیر اخلاقی میبیند، میتوان تصور کرد که حتماً عینیتی نیز موجود است: ایران امروز به جد مواجه به یک معضل اخلاقی است. مهمتر از جناحهای سیاسی، تجربه روزمره مردم است.
سیاست در حقیقت خود، چیزی نیست، الا کنش جمعی مردم جهت تامین خیر و منافع عمومی. اگر میتوان از بحران فراگیری تحت عنوان بحران اخلاقی یاد کرد، پس میتوان به جد از بحران نظم سیاسی نیز سخن گفت. میتوان بحران مشروعیت دولت را در آن مشاهده کرد. میتوان بحران منتقدان نظم موجود برای بسیج سیاسی را نیز به آن اضافه کرد. و از اینهمه نتیجه گرفت که راهها برای هر تحول موثر در عرصه عمومی مسدود شده است.
گاهی ممکن است، کسانی از این واقعیت نتیجه بگیرند که چه گذشته خوبی را از دست دادهایم. به گذشته نظر کنند و هر آنچه را واسط ما و آن گذشته آرمانی است، مقصر قلمداد کنند. از آنجمله انقلاب. گاه کسانی به صراحت انقلاب را عامل اساسی این انحطاط اخلاقی به شمار میآورند. از ما که نسل انقلاب هستیم، میپرسند، این بود حاصل انقلابی که به آن افتخار میکنید؟
اما واقعیت این است که انحطاط اخلاقی موجود در فضای عمومی، الزاماً پیام نامطلوبی ندارد. انحطاط موجود صرفاً بیانگر تغییر منزل حیات جمعی ماست. جامعه ما لباس دیگری را طلب میکند و اگر آن لباس مناسب را نیابد، از فرط انحطاط، همه چیز را در کام خود میبلعد.
جامعه ایران، یکصد سال است که در نتیجه ورود به جهان جدید، چند پاره شده است. تنوع سبکهای زندگی، تنوع عقاید و رفتارها، تنوع سلایق و طبقات و قشربندیهای اجتماعی، آن را متکثر کرده است. در جهان جدید، این کثرت، البته شاکله نظم کهن را میگسلاند. البته هنجارهای اخلاقی همبسته ساز در عرصه عمومی را دستخوش بحران میکند. البته اخلاق عمومی را گسیخته میکند. بحران در روابط اجتماعی تولید میکند و حتی بحران در امنیت و حس همبستگی و احساس وحدت شخصی.
اما پذیرش این گسیختگی به سادگی رخ نمیدهد. جامعه ایرانی، در عسرت این گسیختگی، سودای بازگشت به دامان گرم مادرانه پیشین را طلب کرد. دوباره در صدد برآمد که هنجارهای پیشین را احیا کند. دوباره هوس کرد، در سطح گسترده، حس گرم یک خانواده را تولید کند. انقلاب حاصل چنین تلاشی بود. اخلاق و هنجارهای انقلابی، بر فراز سبکهای متنوع زندگی، یک الگوی همبسته و یکسان سازی شده از حیات جمعی را جستجو میکرد، چنین نظمی از اخلاق، اخلاق گسیخته از منطق زندگی بود. اخلاقی که از منطق موقعیت زندگی فراتر میرفت و اینچنین یک جامعه را تحت انضباط یک قاعده عام درمیآورد. تا زمانی که این الگوی همبسته ساز، به یک نظم ایدئولوژیک و منعکس شده در ساخت قدرت مسلط بدل نشده بود، چندان پیامدهای نامطلوب خود را عیان نکرده بود. هنگامی که این الگو در یک نظم سیاسی ایدئولوژیک انعکاس یافت، بدل به قانون شد. بدل به الگویی از کنترل اجتماعی و ضابطهای برای توزیع امکانات و امتیازات اجتماعی. چنین بود که اخلاق به یک امر بیرونی بدل شد.
پرسش اساسی در این الگو، عبارت از آن بود که حق کدام است باطل کدام؟
در تقابل با همین واقعیت بود که یک ایده ستیزنده و نقاد ظاهر شد. ایدهای که در تقابل با این همبستگی عام، از منافع فردی سخن میگفت. فرد را فرامیخواند تا به حریم خصوصی خود بیاندیشد. آزادی را تعقیب منافع خصوصی خود تعریف میکرد. هر چه آرمان و خواست جمعی بود به سخره گرفته میشد. اصولاً امر اجتماعی امر برساخته و غیر واقعی قلمداد میشد. چنین بود که در مقابل سیاست حداکثری ایدئولوژیک، ایدهای سربرآورد که راه رهایی را در انحلال و نفی و طرد سیاست جستجو میکرد.
این روایت، حق و باطل را کنار نهاد و پرسش تازهای را در میان نهاد: سخن صادق عقلانی کدام است، سخن کاذب کدام؟ حق و باطل ایدئولوژیک را به صدق و کذب فلسفی بدل کرد.
اینک ما در چنین نقطهای ایستادهایم. جامعه گسیختهای که امکان تحرک خود را از دست داده است. سیاستی به کار نیست، تا ارادههای جمعی را برای تحقق اهداف مطلوب اجتماعی بسیج کند.
اگرچه تصویر موجود از جامعه رعب آور است. اما در عین حال میتواند نقطه مطلوبی برای یک جهش تازه باشد. اگر متقاعد شویم که نه بازگشت به آن الگوهای همبسته ساز جمعی میسر است، و نه با ایده ذرهانگار اجتماعی میتوان فکری برای عسرت جامعه امروز ایران کرد، میتوان به نقطه تازهای اندیشید: تلاش برای احیای امر سیاسی در گروههای متنوع اجتماعی. تشویق گروههای اجتماعی برای فراخوان ارزشهای جمعی. اجازه بدهیم تا طبقات و اقشار گوناگون اجتماعی با نظمهای هنجاری خود ظاهر شوند.
به ارزشهای دینی به جد بیاندیشیم. اما باور کنیم که ارزشهای دینی نیز در جامعهای امکان و مجالی برای رشد دارند که گروههای دیگر نیز باشند که بتوانند از وجوه اخلاقی سبکی از زندگی دفاع کنند که الزاماً ارزشهای دینی مقوم آن نیست. به احیای باورهای ملی بیاندیشیم، اما باور کنیم که احیا و تقویت این باورها، در صورت وجود گروههایی است که بتوانند آزادانه ارزشهای ملیگرایانه را به نقد بکشانند.
گروههای متکثر و تنازع و رقابت و گفتگوی میان این گروههای متکثر تنها مجرا و امکان بسیج ارزشهای اخلاقی در جامعه امروزی است. اخلاق ضروری است از وجه انتزاعی خود فاصله بگیرد و به الگوها و موقعیتهای عینی زیست عمومی نزدیک شود. و این روی دیگر سکه احیای و زایش امر سیاسی است. با این مقدمات، به الگوهایی از اندیشه نیازمندیم که هم از کلگرایی پیشین و هم از ذرهباوری فعلی فاصله بگیرد و به جد به ارزشهای جمعی در جماعات انسانی بیاندیشد.
برای حصول چنین هدفی، به بسیج تمام امکانات و ذخائر فرهنگی خود نیازمندیم. این امر میسر نمیشود مگر آن که پرسش دورانی خود دگرگون کنیم. این بار نه از حق و باطل بپرسیم نه از صدق و کذب، بلکه از خوب و بد بپرسیم. خوب و بد، الزاماً بی اعتنا به صدق و کذب نیست، از حق و باطل نیز تهی نیست، اما همواره نگاهی جمعی دارد، بی آنکه از منطق متفاوت سبکهای زندگی فاصله داشته باشد. چون همیشه میتوان پرسید خوب برای که، بد برای که؟
اینک اگر نمیتوان صدق گزارههای دینی را اثبات کرد، اما میتوان بر حسن و مطلوبیت و خوبی وجود بسیاری از آنها صحه نهاد. میتوان بر برکت بسیاری از باورهای ملی مهر تایید نهاد. میتوان حسن بسیاری از ارزشهای متعلق به جهان جدید را تایید کرد. بی آنکه با یک اراده حق طلبانه در جستجوی سازگاری و عدم سازگاری میان اینهمه خوب بود.
در چنین فضایی البته دائر مدار مناسبات، دیگر نه زور است نه تبلیغات فشرده و بسیج عاطفی، بلکه تنها این گفتگواست که کارساز است. گفتگویی که راه تعامل و تبادل میان نظمهای متکثر زندگی و ارزشهای مقوم هر یک را میگشاید.
این تنها راه زایش سیاست به منزله کنش فضیلتمندانه است. .http://feeds.feedburner.com/javadkashi

