مرگ انسان در عصر بی خدایان
به قلم دوست عزیز، مرتضی کریمی
mortezakarimi7@gmail.comانسان ? امروز خوب ادا در آوردن رو وجه همت خودش قرار داده و این کار رو به موضوع مسابقهای تبدیل کرده که خط پایان اون مرگه! زندگی ا?قیای که در اون حتی از لذت زیستی هم برخوردار نیستیم و ادای غذا خوردن،آب خوردن، ... و ادای حر? زدن رو در مییارن! تنها زبونشون رو تکون میدن و تنها ادای شنیدن رو در میارن. چه، اونکه شنیدن رو بلد باشه حر? زدن رو قبلا یاد گر?ته. کتاب می خونن، ?یلم میبینن، اسمهای عجیب و غریب رو ح?ظ میکنن تا راجع به اونها با دیگران حر? بزنن. نخست اینکه برای «خود» شون نمی خونن، و دوم، در جمع دیگران از « خود» شون حر? نمی زنن، بلکه از چیزهایی که خوندن و دیدن می گن. سوم اینکه وقتی برای « دیگران » حر? می زنن، هیچ اهمیت نمی دن که آیا اونها گوش میدن یا نه! می ?همن یا نه! وقتی هم که تنها هستن سریعا سراغ تل?ن و اینترنت و ... می رن تا در اتاق هستن ? خودشون با « خود» شون تنها نمونن. چقدر از تنهایی « خود» بیمناکن و چقدر تنها هستن! حتی در حضور دیگران! « دیگران » ی که متقابلا ادای گوش دادن رو در می یارن. داریم نقش انسان بودن رو بازی می کنیم!
« کلمات » ! این حمالان معانی! تمام زندگی ما و ساحتهای وجودیمون رو اشغال کردن، کلمه مساوی با معنا شده! معانیای که جامعه – این کیش جدید جهانی- ساخته، معانیای که ناگزیر باید طوری ساخته بشن که «هرکس» در« هرجا» ب?هه! وحتی گاه – و امروزه بیشتر – توسط هر کس ساخته می شن. در حالی که هرکس همون هیچ کسه و هر جا همون هیچ جا! به همین دلیله که امروزه آدمها بی کس و بی جا شدن! یکی از مهمترین مظاهر این وضعیت اینترنته که در اون حتی جسم آدمها نادیده انگاشته میشه و جایی که درش هستیم و هویتها یعنی « کسها» مجهول و متعدد و بینام و نشانن. خدا انتقام خودش رو گر?ته! به سبب همون خدایی که کشتیم، امروز « خود» را مرده مییابیم. « خود» ی عمیق، با آرمانها وامیدهای بلند دیگه وجود نداره! انسان، « پیر» و مصالحه جو به دنیا می یاد و از دنیا میره! از زمانی که برای اثبات هر چیزی نیاز به تأییدهای علمی (عینیت، تکرارپذیری، سنجشپذیری، تجزیهپذیری، صراحت...) لازم شد، خدا(امری نامنتظر، چند لایه، نادیدنی، وجودی...) مرد، و هر چیز دیگهای که از این جنس بود از جمله « خود » ? انسان رو هم با خود به سرزمین تاریک، راکت و ?سرده مردگان برد. « خود» امروزه عبارت است از اونچه مداوما به تأیید « عقل سلیم» برسه. اونچه که با مول?ه های علمی به ترازو در بیاد! نتیجه اونکه انسان - که کانت نوید بلوغش رو داده بود- اونقدر کودک شده که بدون اتکاء به عقل دیگری( علم) میترسه به مستراح بره! میترسه به خودش، به مرگ خودش و دغدغههای خودش ?کر کنه! اساسا « خود» به اون معنایی که روشن?کرهای دوره روشنگری و بعد از اون ادعا میکردن که همه چیز رو در ید قدرت،اراده و دانش خودش داره، همه چیز ? زندگیش از گذرانتخاب به دست میاد و مسئولیت عمل خودش رو میپذیره، نه تنها که مرده، بل مرده به دنیا میاد! مرگ با زندگی مساوی شده( بحران معنا)! دیگه حتی پگی نمی تونه ?ریاد کنه که (( بیایید به دوران کودکی باز گردیم))! چرا که نهادهای کنترلی مدرن به مرور زمان « کودکی» رو هم دربرگر?تن، شاید تعجب نکنیم که تا چند سال آینده، بچهها به محض به دنیا اومدن برای کنکور شروع به درس خوندن کنند! در کاست و قبایل شهری جدید، شغل آدمها حتی پیش از تولد قابل پیشبینیه! حقیقتا اگر تمامی حوادث زندگی انسان رو پیشبینی و کنترل کنیم، و همه چیز رو تا دم مرگ برنامهریزی کنیم، همه به نوعی کارگردانان و نمایشنامهنویسان ? پشت پردهی « نمایش ترومن» نیستیم؟ که به جای اینکه یک نقش واقعی رو ای?اء کنیم ( یعنی زندگی کنیم) عروسک گردان ? شخصیتهایی که از خود و زندگی خود میسازیم، شده ایم!
دریغ از یک ذره بازاندیشی بنیادین، نگاه انتقادی و شک دستوری در آدمها که پز ? روشن?کری محا?ل علمی ما شده! دانشجوها به تعبیر کیر که گور با انجام « شکهای میلیمتری» گمان می کنن که شاخ قول رو شکستن. پنجرههایی- نه درب- لوکس و ?انتزی برای خودشون ساختن که از پشت اون به دیدن طو?ان و باران بنشینن! درب - به قول زیمل- برای گشوده شدن به جهانی مت?اوته و ر?تن به اون ( از طریق پل )، اما پنجره ?قط برای دیدن جهانی دیگره! محض تماشاست! جوانان سرگردان و مضطرب که از هیچ چیز به اندازهی آگاهی و انتخاب نمی ترسن! چرا که می دانیم در این دنیایی که سنت هم مدرن شده، انتخاب « کسی شدن» مساویه با برداشتن نقاب چسبناک «هر کس» و کنده شدن قسمتی از گوشت،همراه نقاب سنتی مدرنیته؛ این لوح قدیم! نقاب و نقشهایی که جلوگیری می کنند از مواجه شدن با « خود»! چرا که تنها ماندن با « خویشتن» نه تنها ترسناکه، بلکه اگه درست صورت بپزیره مرگ باره. اگه پایان زندگی مرگه، چرا این راه رو بریم؟ چرا به صداقت صادق هدایت نباشیم؟ مگر نه اونکه مرگ همه چیز رو می بلعه و قبل از هر چیز « خود» رو!
اما در جامعه ی مدرن چه چیزی ترسناکتر از مرگه؟! مرگ تنها مجهول انسان مدرنه! این پارادوکس، من رو یاد قرون وسطی میندازه؛ که زندگی دنیایی پست و حقیر شمرده می شد، از سوی دیگه مردم عادی به ش?اعت و راه یابی به بهشت و شهر خدا امیدی نداشتن! بنابراین آدمها به تعبیر هگل دچار آگاهی موذب و اضطراب شده بودن. در جامعه نوین، تن( نه روح) محل حقیقته، پزشکی به عنوان نقطهی شروع چنین دیدگاهی، تمام تلاشش رو میکنه که طول عمر روا?زایش بده، باشگاههای « بدن» سازی به وجود میان، پزشکان متخصص تغذیه- که خودشون به دلیل نبود مراجعه کننده با سوء تغذیه مواجه بودن- و متخصصین جراحی دماغ! – که اصلا وجود نداشتن- برای یه ماه بعد هم وقت ندارن! اما پایان راه به هر حال مرگه! حتی خود پزشکها از ?کر کردن به مرگ می ترسن، حتی پزشکای بخش سرطان بیمارستان ? ... که روزی چند مرده می بینن و حاضر به مصاحبه با من نشدن! حر? زدن مساوی حضور داشتنه. مداوما حر? میزنیم تا صدای غیاب رو نشنویم، اما ص?یر مرگ هر لحظه کنار گوش زنگ می خوره! نیستی انتقام می گیره وحر? زدنمون رو مثل مردهها می کنه؛ حر? می زنیم، بی آنکه چیزی گ?ته باشیم! غذا می خوریم بدون اونکه طعم اون رو تشخیص بدیم! جهان پر از کلمه ست؛ رادیو، تلوزیون، روزنامه، وبلاگ ... اما چیزی نمی شنویم! همیشه تنهاییم،همه چیز میان مایه ست، نه می میریم، و ( بنابراین) نه زندگی می کنیم! آیا زنده ایم؟ شاید حقیقتا در جهان مردگانیم!